رمان کارکشته فصل اول (دزدهای کارکشته)

آمار مطالب

کل مطالب : 1305
کل نظرات : 163

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 46

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 163
باردید دیروز : 228
بازدید هفته : 1164
بازدید ماه : 4522
بازدید سال : 12702
بازدید کلی : 48455

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رمان وشعر و آدرس ali1405.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 163
بازدید دیروز : 228
بازدید هفته : 1164
بازدید ماه : 4522
بازدید کل : 48455
تعداد مطالب : 1305
تعداد نظرات : 163
تعداد آنلاین : 1



کسب درآمد از طریق پاپ آپ

کسب درآمد کلیکی

سیستم تبلیغات کلیکی

کسب درآمد از وبلاگ

بازدید پاپ آپ

کسب درآمد از پاپ آپ

تبلیغات
<-Text2->
نویسنده : علي
تاریخ : شنبه 24 تير 1391
نظرات

 

رمان کارکشته فصل اول (دزدهای کارکشته)

قسمتی از رمان را در زیر می خوانید
بعد به مخفیگاه رفتیم و هرسه با هم رودرروی هم کیسه را باز کردیم . وقتی کیسه باز شد چشمان ما حیرت زده و مبهوت از آن تعداد طلا شد . حتی یک سکه هم نبود همه سنگ بود . تکنور گفت : به خشکی شانس . به خطرش نمی ارزید . سرین گفت : دست بالای دست که گفتند این است نه . اگر سنگ نبود می گفتم که او تاجر نیست . بعد گفتم : شاید هم به دلیلی این کار را کرده است . تکنور گفت : چه دلیلی ؟نکند که می خواسته مخفیگاه را ... که ناگهان سربازان وارد مخفیگاه شدند و ما هم پا به فرار گذاشتیم . تاجر گفت : بگیریدشان همین 3 نفر هستند . دزد های کوچولو . گفتم : سرین تکنور از هم جدا شوید تا نتوانند پیدایمان کنند .

تا از درب دیگر بیرون آمدم سربازان از روبه رو به سمتم آمدند . من محاصره شده بودم . به اطراف نگاه کردم . پایم را به دیوار زدم و تیرک چوبی بیرون آمده از خانه ای را گرفتم . تکنور بالای پشت بام بود دست من را گرفت و بالا کشید ولی یک سرباز پایم را گرفت . ناگهان بوی بد پایم حالش را بهم زد و پایم را رها کرد . سربازان هم با نردبان از دیوار بالا آمدند و دنبال ما کردند . ما می خندیدیم و از روی بام ها می پریدیم . ما تمامی راه های فرار را بلد بودیم . ناگهان یک سرباز جلوی ما ظاهر شد . من سنگی برداشتم و پرتاب کردم. سنگ به شکمش خورد و او خم شد تا درد شکمش کمتر شود تکنور به سمتش رفت و دستش را بر گردن او گذاشت و از رویش پرید . مردم بازار هم از دیدن این صحنه ها به وجد آمده بودند و می خندیدند .




دانلود


تعداد بازدید از این مطلب: 2037
موضوعات مرتبط: رمان , رمان براي موبايل , ,
|
امتیاز مطلب : 54
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








به وبلاگ من خوش آمدید


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود