فصل سوم مهر ومهتاب

آمار مطالب

کل مطالب : 1305
کل نظرات : 163

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 46

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 50
باردید دیروز : 228
بازدید هفته : 1051
بازدید ماه : 4409
بازدید سال : 12589
بازدید کلی : 48342

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رمان وشعر و آدرس ali1405.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 50
بازدید دیروز : 228
بازدید هفته : 1051
بازدید ماه : 4409
بازدید کل : 48342
تعداد مطالب : 1305
تعداد نظرات : 163
تعداد آنلاین : 1



کسب درآمد از طریق پاپ آپ

کسب درآمد کلیکی

سیستم تبلیغات کلیکی

کسب درآمد از وبلاگ

بازدید پاپ آپ

کسب درآمد از پاپ آپ

تبلیغات
<-Text2->
نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 4 شهريور 1390
نظرات

 آشپزخانه ما بزرگ و جادار بود اما ازبس مادرم میوه وگوشت و مرغ خریده وآنها را همه جا
پخش کرده بود,آشپزخانه شلوغ ونامرتب به نظرمی رسید.
همانطورکه براي خودم چاي می ریختم,پرسیدم:حالا به چه مناسبت مهمون داریم؟
مادرم همانطور که میوه ها را می شست گفت:امروز سالگرد ازدواج منو پدرت است.امیر هم
زنگ زده همه فامیل رو دعوت کرده,سهیل هم از صبح معلوم نیست کجا رفته,هزارتا کار دارم
یکی نیست حالم رو بپرسه,آن وقت شب که می شه,یکی یکی پیداشون می شه.
چایم را شیرین کردم ویک تکه کیک از یخچال بیرون آوردم.پرسیدم:
-چرا زنگ نزدي به طاهره خانم بیاد کمکت...
-از بخت بد من,یکی از فامیلاشون مرده,همه شون رفته بودن بهشت زهرا!اگه می دونستم
اینطوري می شه,اصلاَ مهمونی نمی گرفتم.قرار بود طاهره خانم بیاد.دیشب آخروقت زنگ زد
گفت نمی تونه بیاد.منهم دیگه نمی تونستم مهمونی رو بهم بزنم.
به مادرم خیره شدم.هیکل ظریف وزیبایی داشت.موهایش را پشت سرش جمع کرده بود.و
صورتش از نگرانی درهم رفته بود,اما بازهم زیبا و دوست داشتنی بود.رنگ موهایش را سرابی
کرده بود واین رنگ خیلی به پوست سفیدش می آمد.چشمانش با اینکه قهوه اي بود اما هاله
اي از رنگ بنفش هم داشت که خیلی جذایش کرده بود.چشمهاي منم مثل مادرم دورنگ بود
وازاین جهت خدا را شکر می کردم.با صداي مادرم به خودم اومدم:
-وا؟مهتاب چرا زل زدي به من؟
باخنده گفتم:ازبس دوستتون دارم.
صورت مادرم با شنیدن این حرف ازهم باز شد وخندید.بعد با ملایمت گفت:
 -منم تورو دوست دارم,عزیزم.
همانطورکه لیوان چایم را می شستم گفتم:مامان شستن میوه ها و درست کردن سالاد با من!میز
را هم خودم می چینم,خوبه؟
مادرم با خنده گفت:اگر گردگیري را هم اضافه کنی,عالیه!
بااینکه کارسختی بود چیزي نگفتم.آخه,آنقدراشیاء زینتی وعتیقه در خانه ما زیاد بود که فقط
گردگیري این وسایل دو ساعت وقت می برد,چه رسد به مبلمان ومیز وصندلی ها!وقتی مادرم
براي ناهار صدایم کرد باورم نمی شد به این زودي ساعت دو شده باشد.از خستگی هلاك شده
بودم.اما کارها تقریباَ تمام شده بود.وقتی وارد آشپزخانه شدم,همه جا مرتب وتمیز شده بود.به
پدرم که پشت میز نشسته بود,سلام کردم ونشستم.پدرم با انرژي جواب سلامم را داد
وگفت:خسته نباشید شازده خانم!سري تکان دادم وحرفی نزدم.مادرم همانطور که بشقاب
پرازغذا را جلویم می گذاشت,گفت:
-هی می گن پسر,پسر!بیا از صبح پسرمون کجاست؟معلوم نیست.این دختره که غمخوار
مادره!اگه مهتاب نبود من بیچاره شده بودم.
پدرم هم با خنده جواب داد:کی گفته دختر بده؟دخترچشم وچراغ خونه است.عزیز باباست.
در همان لحظه صداي سهیل بلند شد:واه واه!چه دختر دختري راه انداختن!دوباره من چند ساعتی
نبودم این مهتاب مارمولک شد چشم وچراغ خونه!آره مهتاب؟
بعد وارد آشپزخانه شدو پشت میز نشست,مادرم با ناراحتی گفت:
-علیک سلام!کجا دوباره در رفتی؟باد به گوشت رسوند که امروز مهمون داریم,نه؟
پدرم هم گفت:سهیل هرجا باشه براي شکم برمی گرده!مگه نه سهیل؟سهیل که حسابی کنفت شده بود,حرفی نزد.بعد از ظهر,بعد از یک استراحت کوتاه,حمام کردم
وبا حوصله ودقت لباس پوشیدم.بعدموهایم را خشک و درست کردم وکمی هم آرایش
کردم.احساس می کردم دیگر بزرگ شده ام ودلم می خواست بقیه هم متوجه بزرگ
شدنم,بشوند.وقتی آماده شدم,هنوز مهمانان نیامده بودند.سهیل پشت پیانو نشسته بود وداشت
تمرین می کرد.همیشه در مهمانی ها,پیانو می زد و دلش نمی خواست خراب کند.من اما از
پیانو زدن بیزار بودم.زیاد ذوق موسیقی نداشتم واز اینکه آنهمه نت را یاد بگیرم وبخوانم
وبنوازم,خسته می شدم.
با تاریک شدن هوا,سروکله افراد فامیل پیدا شد.اول خاله طناز با محمد آقا
شوهرش,سررسید.خاله از مامان کوچکتر بود ودوتا بچه کوچک داشت.هردو پسر وتا بخواهی
شیطان,ولی آن شب هردو را خانه مادر شوهرش گذاشته بود وبه قول محمدآقا,مادام وموسیو
آمده بودند.بعد,دوعمویم همزمان رسیدند.عمو فرخ از چدرم بزرگتر بود ومثل پدرم یک دخترو
یک پسر داشت.پسرش,امید یک سال از سهیل بزرگتر بودودخترش آرام,یک سال از من
کوچکتر بود.زن عمویم که خاله مهوش صدایش می کردیم,زن خوب ومهربانی بود که همه
فامیل دوستش داشتند.عمومحمد ازپدرم چند سالی کوچکتر بود وبچه هم نداشت.هنوز نمی
دانستیم علت بچه دار نشدنشان چیست.زنشمینا,بسیارازخود راضی وحسود بود ودایم با حرفها
وحرکاتش باعث رنجش و کدورت می شد.بعد از مدتی,دایی بزرگم هم رسید و جمع مهمانان
تکمیل شد.دایی علی,مردي مقتدر و باجذبه بود.دو پسر داشت به نامهاي پدرام وپرهام که هردو
ازمن بزرگتر بودند.پدرام براي ادامه تحصیل پیش دایی دیگرم به آلمان رفته بود وپرهم که هم
سن سهیل بود در رشته صنایع تحصیل می کرد.زن دایی ام که همه زري جون صدایش می
کردیم,زن آرام وکم حرفی بود که حضورش در جمع احساس نمی شد.مهمانان همه با هم
حرف می زدند وخانه پراز سروصدا بود.منهم بی هدف از جایی به جایی می رفتم وبا هر کس
چند جمله اي ردوبدل می کردم.بعد امید بلند شد وبا صداي بلند گفت:

-خانمها و آقایان لطفاَ ساکت باشید.هنرمند بزرگ سهیلِ مجد, برامون قطعاتی می نوازند.
همه ساکت شدند وسهیل شروع به نواختن کرد.امید هم که صداي گرم وگیرایی داشت با آواز
همراهیش می کرد.وسط قطعه موسیقی صداي زنگ تلفن بلند شد با عجله بلند شدم وبه طرف
تلفن دویدم.دلم نمی خواست تمرکز سهیل وامید به هم بخورد.گوشی را برداشتم وبا صدایی خفه
گفتم:بله؟
صداي لیلا از آن طرف خط بلند شد:چته؟حناق گرفتی؟
باخنده گفتم:نه بابا,مهمون داریم,سهیل هم داره پیانو می زنه,نمیخوام داد بزنم.
لیلا با ناراحتی تصنعی گفت:ا؟خوش بگذره...تنها تنها؟
-خبري نیست بابا,همه فامیل هستن.حال خودت چطوره؟چکار می کنی؟
لیلا تند گفت:خوبم.زنگ زدم بگم فردا من می آم دنبابت.راستی باید سراغ پسره هم بري.
با تعجب پرسیدم:کدوم پسره؟
لیلا عصبی گفت:چقدر گیجی!همون پسره که براي حل تمرین اومد وتوکلاس رو بهم زدي
قهر کرد,رفت.حالا باید بري نازشو بکشی بلکه قدم رنجه کنه,وگرنه تو بد هچلی می افتیم.
با بیزاري گفتم:به جهنم که نیامد,قحطی اومده؟
لیلا خشمگین گفت:چی می گی؟سرحدیان رو نمی شناسی؟اگه این پسره تمرین ها رو حل
نکنه,سر امتحان بیچاره می شیم.همه رو رد می کنه!همه هم از چشم تو می بینن,به خونت تشنه
می شن.
بی حوصله گفتم:خیلی خب!حالا تا فردا خدا بزرگه.من میرم باهاش صحبت می کنم.اما خیلی
هم نازشو نمی کشم.خواست بیاد نخواست,به درك!وقتی گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم,متوجه نگاههاي خیره پرهام شدم.زل زده بود به من
ورفته بود در عالم هپروت.پیانو زدن سهیل تمام شده بود ودوباره همه با هم حرف می زدند اما
پرهام انگار آنجا حضور نداشت وحواسش جاي دیگري بود.جلو رفتم و ناگهان گفتم:پخ!
باترس ازجا پرید وگفت:زهرمار!ترسیدم.
باخنده گفتم:کجایی؟...
عصبی جواب داد:دختره لوس!
باصداي بلند خندیدم وبراي آوردن غذا و کمک به مادرم به آشپزخانه رفتم.پرهام پسر مغرور
خوش تیپی بود.صورت کشیده واستخوانی داشت با موهاي قهوه اي و چشمانی کشیده
وعسلی,پوست صورتش مثل دختران سفید وصاف بود.قدش هم بلند بود ورویهم رفته پسر
جذابی به شمار می آمد.بیشتر شبیه دایی ام بود.خانواده مادري ام اکثراَ روشن و ظریف بودند.
وقتی وارد آشچزخانه شدم,خاله طنازو خاله مهوش همراه زري جون داشتند به مادر کمک می
کردند,فقط مینا خانم نبود که جاي تعجب نداشت.مینا زن سرد وعبوسی بود که در هیچ مهمانی
در جایش تکان نمیخورد.فقط یکجا می نشست ومی خورد.بعد هم هزار حرف,پشت سر میزبان
ومهمان ردیف می کرد.آن شب هم یکجا نشسته بود و هرچه عمو محمد باهاش حرف می
زد,جواب نمی داد.وقتی همه را براي شام سرمیز دعوت کردند,پرهام کنار من نشست
وگفت:مهتاب دانشگاه چطوره؟
سري تکان دادم وگفتم:خیلی خوبه...خوش می گذره.
احساس کردم صورتش درهم رفت.بعد گفت:خیلی رو بچه هاي دانشگاه حساب نکن.همه بچه
اند,نمی شه روشون حساب کرد.
باخنده گفتم:حالا کی خواست روشون حساب کنه؟

فوري خودش را جمع وجور کرد وگفت:خوب,آره.همین طوري گفتم.
بعد کمی در صندلیش جابه جا شد وگفت:حالا چه برنامه اي براي آینده داري؟
نمی دانستم منظورش چیست وچرا این حرفها را می زند.آن هم پرهام که هیچوقت با من حرف
نمی زد.قبلاَ هروقت می آمدند خانه ما به بهانه اینکهمن بچه ام با سهیل دست به یکی می
کردند واصلاَ با من بازي نمی کردند,بعد هم که بزرگتر شده بودیم با سهیل می رفتند توي اتاق
وتا وقتی که وقت رفتن می رسید,ازاتاق بیرون نمی آمدند.با خنده گفتم:
-فعلاَ که تازه وارد دانشگاه شده ام وبراي چهار سال آینده برنامه ام مشخصه.بعدش هم خدا
بزرگه,احتمالاَ می رم سر کار.
پرهام با لکنت گفت:خوب,شاید هم ازدواج کردي...نه؟
نگاهش کردم,حسابی جا خورده بودم.پرهام هم سرش را پایین انداخته وپوست سفیدش,قرمز
شده بود.گیج پرسیدم:
-این حرفها چه معنی می ده؟تو مگه فضول منی؟
پرهام با خجالت ولکنت جواب داد:نه...خوب درواقع به من ربطی نداره,ولی خب می خواستم
بگم که...یعنی چطور بگم...
نگاهش کردم.منتظر تمام شدن جمله اش بودم.از دستش حرصم گرفته بود,سرانجام با جان
کندن فراوان گفت:
-می خواستو بگم که اگه یک روزي تصمیم گرفتی ازدواج کنی...
با نزدیک شدن زري خانم,پرهام جمله اش را نیمه تمام گذاشت.زري خانم کنار پرهام نشست
ورو به من گفت:مهتاب جون با درسها چطوري؟سري تکان دادم وگفتم:هنوزخیلی جدي نشده...
زن دایی ام خندید و گفت:ماشاءالله,از وقتی دانشگاه قبول شدي یزرگ شده اي...چطوري
بگم,خانم و خوشگل شدي...
با ناراحتی مصنوعیی گفتم:یعنی قبلاَ زشت بودم؟
زن دایی ام دستم را نوازش کرد وگفت:نه عزیزم,ولی الان یه جوري خانم وخوشگل شدي.اون
موقع انگار بچه بودي.
بعد رو به پرهام کرد وگفت:نه پرهام؟
پرهام با خجالت سري تکان داد وحرفی نزد.مینا خانم که تازه نشسته و حرفهاي زري جون رو
شنیده بود,با لحنی سرد گفت:خوب,دخترا وقتی ابروهاشون رو بردارن,بزرگتراز سنشون به نظر
می رسن.
خشکم زد.ابروهاي من همیشه پیوسته بود ومن اصلاَ دست بهشون نزده بودم,رنجیده گفتم:ولی
این مورد شامل من نمی شه,مینا خانم.
پشت چشمی نازك کرد وگفت:ا؟من فکر کردم ابروهاتو برداشتی,آخه قیافه ات فرق کرده...
پرهام که دل خوشی از زن عموي من نداشت با لحنی قاطع گفت:خوب مینا خانم فکر
کردن,آدم هرفکري میتونه بکنه.
بلند شدم وبه سمت میزغذا رفتم.احساس می کردم صورتم ازناراحتی گر گرفته است.چرا آنقر
مینا خانم از من بدش می آمد؟بعد به خودم گفتم مینا خانم از همه به جز خودش,بدش می
آید.بشقاب غذایم را پر کردم که دیدم سهیل از آنطرف میز,لپهایش را باد کرده,یعنی من خیلی
شکمو هستم.زبانم را برایش درآوردم وگوشه اي نشستم تا غذایم را سرفرصت بخورم.بعد از

شام,مادرم کیک را آورد وسهیل با پیانو آهنگ "مبارك باد"را زد.همه با هم می خواندند ومی
خندیدند.بعد پدرم بسته اي کادو پیچ به مادرم داد.همه با هم دست می زدند ومی گفتند:بازش
کن!بازش کن!
در میان هیاهوي جمعیت,مادرم کاغذ کادو را باز کرد.یک جعبه مستطیل شکل بود.سهیل
باخنده گفت:هی!مجسمه است!
پرهام هم دنبالش را گرفت:نه,لونا پارکه.
هرکس چیزي می گفت.سرانجام مادرم در جعبه را باز کرد.گردن بند زیبایی پر از برلیان
ویاقوت کبود,چشم همه را خیره کرد.همه دست زدند و پدرم گردنبند را دور گردن مادرم
بست وبا صداي بلند گفت:مهناز جان,می دونم که این اصلاَ قابل تورو نداره,فقط به پاس
زحمتهاي تو در این بیست وچهار سال است.
دوباره همه دست زدند.فقط مینا خانم ساکت وبی حرکت نشسته بود.بعد هم آهسته زیر لب
گفت:خدا شانس بده.
با نفرت نگاهش کردم.چرا آنقدر این زن حسود بود؟در افکار خودم بودم که سهیل با صداي
بلند گفت:آهاي جماعت,ساکت!من هم براي زوج عزیزمون یک هدیه دارم.
بعد نشست پشت پیانو و رو به مادر وپدرم که کنار هم نشسته بودند,گفت:
-تقدیم به بهترین مادروپدر دنیا!
و بعد رمانتیکترین آهنگی را که من تا آن زمان شنیده بودم,نواخت.همه ساکت وبه انگشتان 
هنرمند سهیل که ماهرانه روي کلیدها بالا وپایین می رفت,خیره شده بودند.موسیقی آنقدر
لطیف وزیبا بود که ناخودآگاه به طرفش چذب می شدي.به پدرومادرم نگاه کردم,هردو انگار
گریه شان گرفته بود.خاله طنازم آهسته بلند شد ودسته اي اسکناس پشت سبز را طوري که تمرکز سهیل به هم نخورد,درون جیب پیراهنش جا داد و آهسته سرش را بوسید.عمو فرخم,با
دستمال اشک هایش را پاك می کرد وآرام,دخترعمویم,با دوربین فیلم برداري,لحظه اي سهیل
را رها نمی کرد.بعد از نیم ساعت,نواختن سهیل تمام شد وهمه کف زدند وبه سوي سهیل هجوم
بردند.سهیل با خنده گفت:
-خودم ساخته بودم,فقط مختص امروز.
پدرومادرم هردو سهیل را بوسه باران کردند.با خنده گفتم:
-پسر!پسر!قند وعسل,دختر!دختر!کپه خاکستر!
با این حرف,پدرم جلو آمد ودر آغوشم گرفت وگفت:
-این چه حرفیه عزیزم؟مادرم هم خندید وگفت:پسر!پسر!قندوعسل,دختر!دختر!طلا وزر
سهیل با بدجنسی گفت:نه مامان,دختر!دختر!مارمولک!
آرام هم که بهش برخورده بود,گفت:پسر!پسر!تمساح وعقرب!
خلاصه مجلس شلوغ شد وجوانها هرکدام هرچه دلشان می خواست به هم نسبت می دادند.بعد از
خوردن کیک,مهمان ها کم کم آماده شدند که به خانه هایشان بروند,که دوباره پرهام نزدیک
من آمد وگفت:
-حرفم نیمه توم موند.می خواستو بگم من این ترم درسم تموم می شه وقراره پیش بابام کار
کنم.می خواستم بدونم نطرت راجع به من چیه؟البته تو وقت داري که فکر کنی و بعد جوابم رو
بدي,اما بدون که من منتظر جواب هستم.
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.پرسیدم:در مورد چی نظرم رو بدم؟
پرهام با صدایی دورگه ازخجالت گفت:ازدواج با من!

وبعد فوري رفت به طرف در,آنقدر تعجب کرده بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم وبراي
خداحافظی با ذایی اینها دم در بروم.آنشب با افکار درهم و برهم به رختخواب رفتم.البنه آنقدر
خسته شده بودم که طولی نکشید تا به خواب رفتم. 


تعداد بازدید از این مطلب: 344
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 30
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








به وبلاگ من خوش آمدید


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود