آمار مطالب

کل مطالب : 1305
کل نظرات : 163

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 46

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 155
باردید دیروز : 228
بازدید هفته : 1156
بازدید ماه : 4514
بازدید سال : 12694
بازدید کلی : 48447

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رمان وشعر و آدرس ali1405.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 155
بازدید دیروز : 228
بازدید هفته : 1156
بازدید ماه : 4514
بازدید کل : 48447
تعداد مطالب : 1305
تعداد نظرات : 163
تعداد آنلاین : 1



کسب درآمد از طریق پاپ آپ

کسب درآمد کلیکی

سیستم تبلیغات کلیکی

کسب درآمد از وبلاگ

بازدید پاپ آپ

کسب درآمد از پاپ آپ

تبلیغات
<-Text2->
نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 3 مهر 1390
نظرات

فصل سی وسوم
سرانجام اتفاقی که ازش می ترسیدم,افتاده بود.گیج ومات,دراتاقم نشسته به فضاي خالی رو به
رویم که رو به تاریکی می رفت,زل زده بودم.خانه درآرامش فرو رفته بود.اما می دانستم این
آرامش قبل از طوفان است.آن شب,وقتی پدرم به خانه رسید من تقریباً یادم رفته بود که حسین
کارش داشت.اما صورت درهم واخم هاي پدرم,مرا به فکر انداخت که مبادا به حسین تلفن
کرده وچیزي گفته باشد.منتظر ماندم تا پدرم خودش سرصحبت را باز کند واین انتظار زیاد
طول نکشید.بعد از شام,پدرم به اتاق سهیل کرد ومرا صدا کرد.ناخودآگاه,دلم فرو ریخت.دست
وپایم یخ کرده بود.به سختی وارد شدم.پدرم پشت میز نشسته بود با دیدن من,گفت:
-بیا بشین.
روي تخت سهیل روبه روي پدرم نشستم.منتظر ماندم تا اول پدرم صحبت کند.چند لحظه اي
هردو ساکت بودیم.عاقبت پدرم گفت:
-من امروز با آقاي ایزدي تماس گرفتم.می دونی چه کار داشت؟...
پرسشگر نگاهش کردم.پدرم بی آنکه منتظر جواب بماند گفت:
-نمی دونم با خودش چه فکري کرده که این درخواست رو اصلا مطرح کرده!...بدون مقدمه از
من خواست که یک وقت بهش بدم,براي خواستگاري!عجب زمونه اي شده!ازروي انسانیت
ومحبت,این آدم رو دعوت می کنی توي خونه ات,تا چشمش به پول وپله می افته,آب ئهنش
 

تعداد بازدید از این مطلب: 883
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 38
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 1 مهر 1390
نظرات

 فصل سی ودوم
سرانجام تمام دوندگی ها وخستگی هایمان به انتها رسید.از بالاي ایوان به حیاط سرسبزمان که با
چراغهاي ریز رنگی,تزئین شده بود,خیره شدم.درتمام حیاط میز وصندلی چیده بودند.روي میزها
ظروف میوه وشیرینی به چشم می خورد.داخل سالن پذیرایی وهال هم صندلی چیده
بودیم.عروس وداماد هنوز نیامده بودند,ولی مهمانان از راه می رسیدند و روي صندلی ها
جاخوش می کردند.هفته پیش,خود سهیل براي حسین کارت دعوت برده بود.صبح براي دادن
کارت به شرکت محل کار حسین رفته بود,وقتی برگشت کلی از بزرگی شرکت وشغل
وجایگاه حسین تعریف می کرد.آخرین نگاه را درآینه به خود خود انداختم.پیراهن بلند مشکی
پراز سنگ دوزي وملیله ومنجوق,یک سرویس طلاي ساده و موهایی که مثل آبشار با پیچ
وشکن فراوان روي شانه هایم می ریخت.به قیافه ام دقیق شدم.قد بلند وهیکل لاغري
داشتم.پوست گندمی با چشمان درشت وخاکستري رنگ,گونه هاي برجسته ولبهاي نازك که
به چانه اي گرد ختم می شد.دوباره به چشمانم خیره شدم,خودم هم هنوز نمی دانستم چه رنگی
است.هرلحظه به رنگی درمی آمد.به ابروهاي بلند ونازك وپیوسته ام نگاه کردم.مرتب بود.به
احترام حسین شال نازکی روي موهایم انداختم.شال هم از جنس پارچه لباسم وپراز منجوق
وملیله بود وانگار جزئی از لباسم بود.کفش هایم را پوشیدم واز اتاقم خارج شدم.به مادرم نگاه
کردم که پیراهن شیک وگران قیمتی از حریر شیري رنگ به تن داشت.موهایش را تازه بور
کرده بود.هررنگی به موهاي بینوایش می زد به صورتش انقدر می آمد که گاهی در می ماندم
رنگ اصلی موهایش چیست؟آثار خستگی در صورتش هویدا بود.از چند هفته پیش,همه مان
در حال دویدن بودیم.به زن دایی ام نگاه کردم.ساکت کنار دایی ام نشسته وبه روبه رو خیره
مانده بود.به مینا نگاه کردم که موشکافانه همه چیز را نگاه می کرد,مطمئن بودم دنبال ایراد
 

واشکالی است تا بعدا جار بزند.عموي بزرگم هنوز نیامده بود.دوستان سهیل وگلرخ مشغول

تعداد بازدید از این مطلب: 563
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 52
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 1 مهر 1390
نظرات

فصل سی ویکم
ترم جدید,رو به پایان بود.حدود دو ماه ونیم ازسال جدید گذشته بود.کمتر از گذشته از رفتن به
دانشگاه لذت می بردم.حسین پروژه اش را هم تحویل داده بود ودیگر کاري در دانشگاه
نداشت.ازوقتی قرار شده بود خانه را بفروشد,خیلی کم می دیدمش,خانه قدیمی وپدري اش را
براي فروش به بنگاه سپرده بود وطبق گزارشی که هروزبا تلفن به من می داد,هربعدازظهر
حداقل دو سه نفر می رفتند تا ملک را ازنزدیک ببینند.قیمتی که بنگاه دار روي خانه گذاشته
بود خیلی بالاتر از انتظار من وحسین بود.خوب یک خانه کلنگی بزرگ در شلوغترین محله
هاي تهران,بهترین جا براي ساختن یک آپارتمان چند واحدي بود.
در خانه خودمان هم همه در به در دنبال یک خانه مناسب براي سهیل وعروس جوانش می
گشتند.سهیل مثل بچه ها هرآپارتمانی را می دید,ذوق می کرد ومی گفت:همینه!خودشه...من
همینو می خوام.
بعد پدرم سریع عیب وایرادهاي خانه را درمی آورد ولب ولوچه سهیل آویزان می شد.قرار بود
اول خانه بخرد,بعد مراسم عروسی بگیرند.سهیل تمام پس اندازش را از همان روزهاي اولیه
نامزدي,دربانک مسکن گذاشته وحالا نوبت وامش رسیده بود.پدرم هم قول داده بود کمکش
کند.
هوا کم کم روبه گرمی می رفت وروزها بلند می شد.آخرین جلسات کلاسها بود که لیلا چند
روزي به دانشگاه نیامد.هرچه به خانه شان زنگ می زدم کسی گوشی را برنمی داشت.البته خیلی
نگرانش نبودم چون مادرش از اون دسته آدمهایی بود که ماگهان بارو بندیلش را جمع می کرد
وبه مسافرت می رفتند.اوایل هفته بود که ناراحت وافسرده وارد کلاس شد.شادي بادیدنش از
جا بلند شد وگفت-به به!استاد,خبر می دادي گاو سر می بریدیم...
لیلا دستش را چرخاند:تورو خدا بس کن که اصلاً حال وحوصله ندارم.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 515
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 37
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 1 مهر 1390
نظرات

 ومشکلاتم!دلم می خواهد توبیرون از این دایره,خوشبخت شوي.خواهش می کنم پیشنهادم را
قبول کن ومرا یک عمرسپاسگذارت بگذار!
« قربانت حسین »
با خشم تمام وناگهانی,نامه را ریزریز کردم.داد زدم:به توهیچ ربطی نداره من راجع به زندگی ام
چه تصمیمی بگیرم...بدبخت ترسو!
صداي مادرم ازجا پراندم:مهتاب؟...مهتاب؟دیوانه شدي؟
سال تحویل شد وغم ازدل من پاك نشد.دلم می خواست حسین را پیدا کنم وآنقدر سرش داد
بزنم تا کَر شود.اما از آن روزهرچه به خانه اش زنگ می زدم کسی گوشی را برنمی داشت.دید
وبازدید عید هم بی حضورمن انجام شد.دستم هنوز درگچ بود وبی حوصله با همه دعوا می
کردم.پدرومادر هم حوصله جروبحث با مرا نداشتند وبه تنهایی این طرف وآنطرف می
رفتند.دستم داخل گچ می خارید واشکم را درمی آورد.مثل دیوانه ها طول اتاقم را بالا وپایین
می رفتم ودر دل با حسین دعوایم می شد.بارفتن پدرومادرم به خانه نازي خانم,فکري در سرم
جان گرفت.فوري لباس پوشیدم وسوئیچ ماشین مادرم را برداشتم.مصمم پشت رل نشستم وبا
یک دست ناقص فرمان را چسپیدم.خیابانها مثل کره ماه خلوت بود وباعث شد زود
برسم.سرکوچه,پراز بچه بود.داشتند با یک توپ پلاستیکی,فوتبال بازي می کردند.ماشین را
سرکوچه گذاشتم وبی اعتنا به نگاهاي خیره بچه ها,وارد کوچه تنگ وتاریک شدم.جلوي
درکمی دو دل ایستادم.ولی دوباره خشم بر شکّم غالب شد وزنگ زدم.دستم را روي زنگ
گذاشتم وبرنداشتم تا حسین سراسیمه در را باز کرد.با دیدن من انگار روح دیده باشد,قدمی به
عقب برداشت.عصبی گفتم:
-چیه؟انتظار دیدنم رو نداشتی؟فکر نمی کردي بتونم خیابانهاي اینجا را یاد بگیرم
 

تعداد بازدید از این مطلب: 616
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 41
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 27 شهريور 1390
نظرات

فصل سی ام
عید آمده ورفته بود,اما براي من هیچ لطفی نداشت.از ناراحتی درحال انفجار بودم.دلم گرفته
بود.افسرده وکسل به حیاط سرسبز خیره شدم.صداي مادرم بلند شد:
-مهتاب اگه پشیمون شدي زنگ بزن بابات بیاد دنبالت.
جوابی ندادم.لحظه اي بعد صداي بسته شدن در را شنیدم.پدرومادرم داشتند می رفتند خانه نازي
خانم ومن اصلاً حوصله نداشتم,حدس می زدم مادر هم باشنیدن حرفهاي آن روز من,ازصرافت
ازدواج من وکوروش افتاده بود.چون بی حرف وجنجال قبول کرد من خانه بمانم.روي تختم
نشستم.یاد چهارشنبه سوري افتادم.چقدر بهم خوش گذشته بود.همه خانه شادي دعوت
داشتیم.من,لیلا,آیدا وچندتا ازدوستان قدیمی شادي,وقتی به حسین اطلاع دادم که به خانه شادي
می روم باخنده گفت:کجا هست؟
باتعجب گفتم:می خوایی بیایی؟
مردد گفت:خوب شاید بیام باهم از روي آتیش بپریم,نیام؟
6,7 همه می آییم دم در.بعد آدرس را دادم وبی / خوشحال جواب دادم:حتماً بیا.احتمالاً ساعت 5
صبرانه منتظر فرارسیدن شب شدم.خانه شادي زیاد باما فاصله نداشت.یک مهمانی دخترانه
ترتیب داده بود تا دورهم باشیم.من هم ازخدا خواسته قبول کردم.امسال سهیل به محله گلرخ می
رفت ومن حسابی تنها می ماندم.مادروپدرم هم اهل آتش بازي این حرفها نبودند.قرار بود من
 

تعداد بازدید از این مطلب: 497
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 54
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 25 شهريور 1390
نظرات

شادي ناباورانه گفت:به!تو هنوز نمی دونی جریان چیه؟لیلا با آرنج زد توي پهلوي شادي,اما من
گیج پرسیدم:کدوم جریان؟
هردو از جواب دادن طفره رفتند,بعد از آنکه دوستانم رفتند,حسین زنگ زد تا حالم را
بپرسد.حسین,هنوز نفهمیدند کی با ماشین بهم زد؟
وقتی جواب نداد دوباره گفتم:لیلا وشادي هم امروز یک چیزایی می گفتند...چی شده که من
خبر ندارم؟خوب به من هم بگید.
حسین نفس عمیقی کشید وگفت:خیلی خوب!راستش کسی که با ماشین به توزد شروین
بود.نامرد انگار کشیک می داده کی تواز در دانشگاه می آیی بیرون,بعد هم که خودت دیدي
چی شد!...وقتی افتادي همه هاج وواج مونده بودن چیکار کنن,اون دوستت که هیکل گنده اي
هم داره شروع کرد به داد زدن ویک سري از پسرها با ماشین افتادند دنبال شروین,من هم تورو
با کمک لیلا بلند کردم,گذاشتم تو ماشین خودت,آوردم به نزدیکترین بیمارستان.بقیه اش را هم
که خودت می بینی.
نفسم از خبري که شنیده بودم بند آمده بود.آهسته گفتم:
-آخه چرا اینکارو کرد؟...مگه من چکار بدي درحقش مرده بودم؟یک موقع اگه می مردم
حاضر بود خونم بی افته گردنش؟
حسین فوري گفت:خدا نکنه عزیزم,شروین هم از حماقت وبچگی اینکاروکرده...می دونی که
تمام کارها وخودنمایی هاش به خاطر اینه که هنوز بزرگ نشده...هنوز تو عالم بچگی
است.غصه هم نخور,پلیس گرفتتش,الان بازداشته!
پرسیدم:به پدرومادرم کی خبر داد؟
-لیلا دوستت زنگ زد وبهشون گفت که تو تصادف کردي
 

تعداد بازدید از این مطلب: 532
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 49
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 25 شهريور 1390
نظرات

بدن.اما دست به یک قرونش نزدم!این پول خون بچه ام بود.همه اش را دادم به یتیم خونه,براي
کمک به بچه هاي بی پدرومادر!بعدش هم اون خونه رو به نصف قیمت فروختیم.صفر طاقت
نداشت نگاه به در و دیوارش بندازه.شب تا صبح خون گریه می کرد.اما من سنگ شده بودم.بعد
هم که آقا که خدا رفتگانش رو بیامرزه,من وصفررا ساکن این ویلا کرد...
گلی آهسته چشمانش راپاك کرد ودماغش را بالا کشید.صداي غمگینش به زحمت شنیده
شد:شاید مردم حق داشتن,من نحس وبد قدم هستم!
دلم برایش خیلی سوخته بود.اما هیچ راهی به نظرم نمی رسید تا کمکش کنم.ازجایم بلند شدم
واز اتاق بیرون آمدم.گلی داشت گریه می کرد ودلم نمی خواست مزاحم خلوتش شوم.
 فصل بیست ونهم
تمام آن چند روز که ساکن ویلا بودیم,هوا ابري وبارانی بود در تمام مدت,خیره به ابرهاي
آسمان در فکر حرفها وسرگذشت تلخ گلی خانم بودم.چقدراین زن مصیبت کشیده وصبور
بود.یعنی چاره اي هم جز صبر نداشت.به تنها کسانی که واقعاً خوش می گذشت سهیل وگلرخ
بود.مادرم,تا وقتی برمی گشتیم اخمهایش از هم باز نشد وپدرم براي اینکه دل مادرم را به دست
بیاورد,دست به هر کاري زد.منم که دلم براي حسین تنگ شده بود,لحظه شماري می کردم که
برگردیم,اما مادرم همیشه در ویلا بود ونتوانسته بودم به حسین زنگ بزنم.با لیلا تماس
داشتم.چندتا از نمره ها آمده بود که نتیجه ما سه نفر,تقریباًمثل هم وخوب بود.سرانجام وقت
رفتن فرارسید.از خوشحالی شب را درست نخوابیده بودم.شب قبل از گلی خانم ومش صفر
خداحافظی کرده بودم.صبح زود,دوباره دو ماشیت پشت سرهم به طرف تهران حرکت
کرد.مادرم هم خوشحال بود,چون حوصله اش سررفته بود,وقتی به خانه رسیدیم,نزدیک
 

تعداد بازدید از این مطلب: 601
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 58
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 25 شهريور 1390
نظرات

 فصل بیست وهشتمبرده وزیر پایش سست شده بود وبا سر رفته بود توي تنور داغ!دوباره همه نگاهها متوجه من
شد واینکه نحسی وبدشگونی من درمون نداره.ازاون لحظه سیه بختی واقعی من شروع
شد.خواهروبرادرم همه بین افراد فامیل تقسیم شدند.برادرام روهمه روي هوا بردند.خوب پسر
بودند ومی توانستند کمک خوبی در مزرعه باشند.خواهرانبزرگم هم براي قالی بافی وکار خانه
به درد می خوردند.اما کوچکترها تا چند وقتی از این خانه به آن خانه پرت می شدند.وضع من
هم که دیگه معلوم,هیچ کس نمی خواست منو نگه داره,عاقبت عموي بزرگم که مرد مهربان
وخداترسی بود,علی رغم مخالفتهاي شدید مادر وزن ودخترانش مرا به خانه خودشان برد.تا وقتی
که عمویم درخانه بود,کسی محلم نمی ذاشت وکاري به کارم نداشت,اما وقتی عمویم بیرون می
رفت,انقدر منو اذیت می کردند که با آن سن کم دلم می خواست بمیرم.دختر
عمویم,عصمت,رد می شد ومحکم می زد توي سرم,وقتی گریه می کردم گیس هایم را می
گرفت ومی کشید وداد می زد:خفه شو,خفه شو!الان نحسی ات مارو می گیره.
آن یکی دخترعمویم,نیم تاج تا مرا می دید,دماغشو می گرفت ورد می شد.کافی بود دستم به
لباسش بخورد انقدر کتکم می زد که بیحال می افتادم.زن عمویم,گلاب خانم,اصلاً با من حرف
نمی زد.جوري رفتار می کرد که انگار من وجود ندارم.نه نگاهم می کرد,نه باهام حرف
میزد.موقع غذا خوردن توي یک کاسه شکسته وپلاستیکی برام کمی غذا می ریخت ومی ذاشت
جلوي در,تاهمان جا بخورم.گناه هر اتفاق بدي هم که می افتاد به گردن من بود.اگر از سه
پشت آنطرفتر,یک پیرزن نود ساله در فامیل می مرد,همه به من خیره می شدند وچهره درهم
می کشیدند که همه اش تقصی بدقدمی گلی است وگرنه فلان کس که طوریش نبود!!
گاه گداري هم که از اطرافیان واهالی ده کسی می مرد,مادربزرگم دوباره با چوب به جان من
بدبخت می افتاد تا به اصطلاح خودش نحسی رو ازمن دور کنه.

گلی همانطور خیره به دوردستها شروع کرد:
-وقتی دنیا آمدم,دور وبرم پراز بچه بود.همین الانش هم درست ودقیق نمی دانم چندتا خواهر
وبرادر دارم.مادرم از کار زیاد وزایمان پشت سرهم,در سی سالگی مثل زنهاي پنجاه ساله به نظر
می رسید.موهایش همه سفید شده بود که حنا می بست ونارنجی شان می کرد.صورت لاغرش
پراز چین وچروك وموبود.موقع راه رفتن قوزمی کرد وراه می رفت.می گفت کمرم درد می
کنه.بابام هم,بدترازمادرم بود.صورتش ازشدت آفتاب سوختگی مثل یک تکه چرم,قهوه اي
وترك خورده بود.ریش وسبیلش درهم رفته وموي سرش ژولیده بود.بابام چوپون ده بود
وعلاوه بر یکی دوتا بز وگوسفنداي خودمون,گوسفنداي مردم رو هم درمقابل مزد کمی,به
صحرا می برد.من دو سه ساله بودم که گرگ بابام رو درید وگله را ازهم پاشاند.چندتا از
گوسفندا هم تکه تکه شدند.خلاصه مردم از رو لاشه همین گوسفندا,تونستند باباي بدبخت منهم
پیدا کنند.بعداز من,هنوز مادرم بچه اي به دنیا نیاورده بود.این شد که همه گناه را به گردن
نحیف من انداختند.کم کم دهن به دهن پیچید که گلی بدقدمه!نحسه!
از اون موقع بدبختی من شروع شد.هنوز چهل بابام نشده بود که مادربزرگم- مادر بابام- منو برد
تو طویله به اسم اینکه می خواد نحسی رو از من جدا کنه,حسابی با چوب کتکم زد.آنقدر به
بدن کوچک ودست وپام ضربه زده بود که از شدت درد بیهوش کف طویله افتاده بودم واگر
مادرم به دادم نمی رسید,ممکن بود تلف بشم.دو روز بیهوش افتاده بودم کنج خونه,حتی یک
دکتر بالاي سرم نیاوردند.بادمجون بم هم آفت نداره.خودم بلند شدم ودوباره راه افتادم امااز
ترس به مادربزرگم نزدیک نمی شدم.تا مدتها بدنم درد می کرد وکبود بود.آنموقع مادرم چو
انداخته بود که خانم جون با چوب,نحسی رو از گلی دور کرده برده,کم کم داشتم روي خوش
زندگی را می دیدم که مادرم افتاد توي تنور وجزغاله شد.بیچاره موقع انتظار,پاي تنور خوابش با آن همه مصیبت باید کار هم می کردم.به مرغها دان می دادم,خانه را جارو می زدم.لباسها رابا
دستهاي کوچک تو گرما وسرما می شستم...کم کم بزرگ شدم.دخترعموها یکی یکی شوهر
کردند ورفتند.وقتی براشون خواستگار می آمد منو تو طویله زندانی می کردند تا خواستگارا
بروند ونحسی من دامنشان را نگیرد.درتمام مراسم نامزدي وعروسی هم باز جاي من کنج طویله
بود.کم کم براي من هم خواستگارانی پیدا شدند.عمویم هرچه سعی می کرد من سروسامان
بگیرم,زن عمویم ودخترانش نمی ذاشتند.تاکسی پاشو می ذاشت جلو,چنان پشیمونش می کردند
که می رفت پشت سرش راهم نگاه نمی کرد.من هم بی زبون ودست به سینه منتظر بودم بلکه
فرجی هم درکار من بشه.داشت ازسن ازدواجم میگذشت,حالا علاوه بر بدقدمی وشومی,انگ
ترشیده هم روم می زدند.درتمام این سالها,دربرابرتمام اذیت وآزارهایی که به من می
دادند,هرگز حرف وگله نکردم,به هیچکس!فقط با خداي خودم درد دل می کردم وازاو می
خواستم کمکم کند.نزدیک به بیت سالم بود که صفر پیدایش شد.روي زمین مردم کار می کرد
ومزد می گرفت.وضعش بد نبود.یکبار که براي آوردن هیزم براي تنور به جنگل رفته
بودم,دیدمش.تقریباً پانزده,شانزده سالی ازمن بزرگتر بود.آمد جلو وشروع کرد به حرف
زدن.ازشرم وخجالت قرمز شده بودم.فقط گوش می کردم,نمیتوانستم جواب بدهم.صفرآنروز
گفت که می داند مردم به چه چشمی به من نگاه می کنند به نظرش همه این حرفها خرافات
واحمقانه است.بهم گفت که قبلاً ازدواج کرده ولی گل نسا زنش,سر شکم اول,همراه بچه,مرده
واونو تنها گذاشته است.برام گفت که یتیم بوده وبا بدبختی بزرگ شده تونسته خرجش رو
دربیاره وحالابعد از بیست سال که از مرگ گل نسا گذشته,می خواد دوباره زن بگیره براش
همه نیست چه نسبتهایی به من می دن.بهم گفت دلش می خواد زنش هم مثل خودش رنج
کشیده وزحمت کش باشه که اینها رو در وجود من دیده وخوشش آمده است.بعد ازم پرسید
می خوام باهاش عروسی کنم یا نه؟براي اولین بار تو تمام زندگی ام کسی پیدا شده بود که میل
مرا هم در نظر می گرفت.با خودم فکر کردم,دیدم بهتراز صفر برام پیدا نمی شه.هم هنوز جوون

بود هم کاري وزحمت کش,ازهمه چیزمن هم خبرداشت ومی دونست.هرجا می رفتم وهرچه
قدرهم کار می کردم,بازصدبرابر ازخانه عمویم بهتر بود.این بود که جواب مثبت دادم وصفر به
خواستگاري ام آمد.هرچه اطرافیان سعی می کردند منصرفش کنند وهرچه قدر پشت سرم
بدگویی کردند ونسبتهاي ناروا دادند,در صفراثر نکرد وسرانجام دست خالی به خانه بخت روانه
ام کردند.صفر هم که یک بار زن گرفته بود,دیگرعروسی نگرفت وآرزوي یک مراسم عروسی
وپوشیدن لباس عروس,به دلم ماند.درعوض هرچه در خانه عمویم,زیر دست مانده وبدبخت
بودم,درخانه صفر فکر می کردم دربهشت هستم.کارهایم کمتر شده بود وحداقل سرکوفت نمی
خوردم.صفربعد از کار یکراست به خانه میآمد ووقتی همه چیزرا تمیز ومرتب می دید,ازمن
تشکر می کرد.اوایل هروقت ازم تشکر می کرد,گریه می کردم.بعدها کم کم عادت کردم که
کمی هم به خودم احترام بگذارم.صفر کسی را نداشت ومن هم اصلا دلم نمی خواست با فامیل
رفت وآمد کنم.چندماهی که از ازدواجمان گذشت حرفهاي مردم کمتر شد ومن هم درآرامش
بودم.بعد حامله شدم.صفر خیلی خوشحال بود ومدام دور وبرم می پلکید.می دانستم از زایمان زن
اولش خاطره بدي دارد وسعی می کردم خیالش را راحت کنم.بااینکه از من خیلی بزرگتر
بود,دوستش داشتم وبهش محبت می کردم.سرانجام موعد زایمانم فرارسید وماماي ده که خیلی
هم حاذق بود,بالاي سرم آمد.بیچاره صفر مثل مرغ سرکنده بال بال می زد.من خیلی راحت و
زود زاییدم.یک دخترخوشگل که مثل برف سفید بودولبها ولپهاي سرخ داشت.واي که صفر چه
ذوقی داشت.پقدر شیرینی ونقل ونبات بین مردم پخش کرد.گوسفند قربونی کرد.نمی
دونی!اسمش رو هم با عشق وشور گذاشت عاطفه!...عاطفه شده بود چشم وچراغ صفر,زود از
سرکار می آمد ودخترش را باخودش می برد گردش,براش کفش ولباس واسباب بازي هاي
خوب می خرید.منهم خوشحال وراضی بودم.عاطفه بزرگترمی شد,من اما دیگر حامله نمی
شدم.پیش ماما رفتم,دکتر رفتم,هزار جور دواي گیاهی خوردم,دادم برام دعا نوشتن,اما نشد که
نشد!صفرهم راضی بود.می گفت چرا اینقدرخودتوعذابم می دي؟ما که بچه داریم.دختر وپسرهم 
 

باهم فرقی ندارن!...اما من همیشه دوست داشتم چندتا بچه داشته باشم که باهم همبازي شوند.ولی
خوب با قسمت نمی شد جنگید.عاطفه تقریباً سیزده چهارده ساله بود که سیل همه جا را
برداشت.صفر بدبخت شد.تمام زمین ها را شالی کاشته بود وآب ویرانگرتمام برنجها را ازریشه
کنده بود.تمام زمین زیرآب رفت,البته شالی همیشه تو آب است,اما سیل همه چیز را شست
وبرد.سرموعد,صاحب زمین که ملاك بزرگی هم بود,سهمش رو می خواست.هرچی صفر می
گفت بابا جون سیل همه چیز رو برده!می گفت به من ربطی نداره من اجاره ام رو می خوام.
هرچی این درو اون در زدیم ومن چندتا النگوم رو فروختم,پول جور نشد که نشد.یک شب
دیدم نعمت خان خوشحال وخندان به طرف خانه ما می آید.همون صاحب زمین!فوري صفر را
صدا کردم وچاي درست کردم.عاطفه هم که داشت درسهاشو می خوند ومی نوشت,رفت تو
ایوون پشتی تا باباش شرمنده نشه.خیلی بچه مهربون وبا عقلی بود.خلاصه!نعمت آمد
ونشست.شروع کرد به بگووبخند با صفر,منهم خوشحال شدم که حتماً نعمت خان قانع شده که
سیل آمده وتقصیر ما نبوده وآمده یک جوري با صفر کنار بیاید.ولی وقتی دیدم نعمت رفت
وصفرحسابی رفت تو خودش,فهمیدم قضیه این نیست.آنقدر نشستم وبه صفر پیله کردم تا
عاقبت زیر زبونش را کشیدم تا فهمیدم قضیه چیه!نعمت درلفافه به صفر حالی کرده بود که
حاضره از بدهی اش بگذره به شرطی که عاطفه را به پسرش بدیم.دود از کله ام بلند شد.عاطفه
هنوزخیلی بچه بود,داشت درس می خوند.کلی نقشه ورویا براي آینده اش داشتیم.چند هفته بعد
دوباره نعمت اینبار با پسر و زنش به خانه ما آمدند.یک کله قند بزرگ هم دستشان گرفته
بودند.پسر نعمت,خداداد پسر شروخلافی بود.تو میدون ده با چندتا بدترازخودش می ایستاد وبه
زن ودختر مردم متلک می گفت.دله دزدي می کرد وتازگی ها سیگاري هم شده بود.اصلا دلم
راضی نبود دختر دسته گلم را که خیلی هم خوشگل وخوش قدوبالا بود به دست پسرنعمت
بدم.اما مثل همیشه از دست من کاري برنیامد.آنقدر رفت وآمد کردند وبه صفر فشار آوردند
که قرض مارا بده وسرراه عاطفه را گرفتند تاآخر صفر راضی شد.عاطفه بیچاره هیچ حرفی نمی 
 

زد.نه می گفت"ها"نه می گفت"نا".خوب بیچاره فکر می کرد ننه وآقاش,صلاحش رو می
خوان.براي دختره عروسی گرفتند وهرچی صفر گفت بذارید چند وقتی عقد کرده بمونه,قبول
نکردند وگفتند اگه واسه خاطر جهیزیه است,هیچی نمی خواهیم.شب عروسی,دیگه طاقت بچه
ام طاق شد وبه گریه افتاد.دستش رو به زور از دست من درآوردن وبا خودشون بردن.هرچی
التماس کردیم که بذارید شب اول ما هم خونه اش بمونیم,قبول نکردند.آخرش مادر داماد با
لحن پرنازي گفت:شما برید,نترسید!این دختر معلومه دختره!
گلی به هق هق افتاد.نمی دانستم باید چکار می کردم.دستمال تمیزي از جیبم درآوردم وبه
طرفش دراز کردم,گرفت واشکهایش را پاك کرد وبا لحن دردمندي گفت:
-دختربیچاره منو با وحشی گري هایی که بعدا دهن به دهن به گوشم رسید به حجله بردند
وشوهرش تقریبا بهش تجاوز کرد.تا چند روز بیمارستان شهر خوابید تا بخیه هاش خوب
بشه,اما دیگه عاطفه ما عاطفه نشد که نشد.از زبون رفته بود.به یک نقطه خیره می موند وهیچی
نمی گفت.هرچی التماس کردم,به پاي پدرومادر شوهرش افتادم که چند وقتی بچه ام بیاد پیش
خودم بمونه,قبول نکردند.می گفتند این هم مثل همه دختراي دیگه عادت می کنه!اما بچه ام
عادت نکرد.از خواهراي خداداد می شنیدم که می گفتند تا شب می شه وخداداد می خواد بره
طرفش,جیغ می کشه وگریه می کنه.انقدر مامان وبابا می گه تا کار شوهرش تموم بشه ودوباره
مثل یک تیکه گوشت می افته تو جاش تا فردا شب!می شنیدم که پشت سرش لغزمی خوندند
که دختره جنی است وناز داره.این کارا رو میکنه که نازشو بکشن.
خون دل میخوردم وحرفی نمی زدم.هربار می رفتم دیدن بچه ام,از لاغري و زردي پوستش
وحشت می کردم.هرچی خواهش می کردم چند وقتی بذارن بیاد پیش ما,قبول نمی کردند.صفر
هم مثل دیوونه ها شب تا صبح را می رفت وبا خودش حرف می زد.عاقبت یک روز صبح,یکی
از برادران خداداد,دوان دوان آمد دم خانه وبا فریاد از صفر خواست که خودش رو برسونه.هنوز 
 

صداش تو گوشمه,داد می زد:عاطفه خانوم نفت ریخته رو خودش,آتیش زده!واي که چه
کشیدم!سربرهنه وپا برهنه نفهمیدم چطور خودم را به خانه شان رساندم.توي حیاط پتویی را
گلوله کرده بودند.هنوز از پتو دود بلند می شد.صفر افتاده بود وسط حیاط.رفتم جلو وپتو را باز
کردم.واي که خدا براي گرگ بیابون هم نخواد این روز را!بچه ام جزغاله شده بود.تمام گوشت
وپوست وموهاش سوخته بود.اصلاً صورتش پیدا نبود.همون لحظه هم می دونستم که بچه ام
راحت شده,اما باز داد زدم برید دکتر بیارید...
بعد مادر خداداد آمد وسط حیاط,دستانش را بلند می کرد ومی کوبید تو سرش.جیغ می
زد:دختره پدرسوخته,آبرومون رو برد.بی شرف این کارو کرد که مارو سرشکسته کنه.
دیگه شمر جلو دارم نبود.مثل ببر وحشی شده بودم.رفتم جلو گیسهاي مادر خداداد را دور دستم
پیچوندم.همانطورکه نفرین می کردم می کوبیدمش به در ودیوار,بعد خداداد پرید جلو که
مادرش رو نجات بده,نمی دونم چه قدرتی پیدا کرده بودم,پریدم بهش,آنقدر پنجول کشیدم
وگازش گرفتم که تیکه تیکه شد.چشمانش را بااین ناخن هام درآوردم.چنان گاز می گرفتم
وچنگ می انداختم که انگار دارم انتقام دخترم را ازش می گیرم.وقتی افتاد چند بار با لگد زدم
وسط پاهاش,نعره می زد اما نمی تونست تکون بخوره,هیچ کس جلو دارم نبود.آنقدرزدمش که
دلم خنک شد واز حال رفتم.از شهرمامور آمد,کلانتري آمد,اما نگاه به من وصفر که می
کردن,با اطلاعاتی که مردم بهشون داده بودن,نمی توانستند حرفی بهم بزنند.پزشکی قانونی آمد
وبعداز یک عالمه دنگ وفنگ,جواز دفن جگر گوشه ام را صادر کردن,اما دلم خنک شد که
خداداد را هم از مردي انداختم.چند هفته تو بیمارستان بود,وقتی هم که آمد دیگر اون آدم سابق
نشد.یک چشمش هم کور شده بود.از حسرت اینکه جرا قبل از مرگ پاره تنم,این کارو نکرده
بودم,هنوز می سوزم.رفتند از من شکایت کردند,من هم از اونا شکایت کردم.قاضی براي اونا
دیه برید,براي منهم همینطور,منتها مبلغ اونا بیشتر بود,این شد که مجبور شدند یک پولی هم بهم
 

تعداد بازدید از این مطلب: 629
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 52
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 25 شهريور 1390
نظرات

چقدرازاینکه باهم بودند,خوشحال وشاد به نظر می رسیدند.شادي شان به من هم سرایت کرده
بود واحساس نشاط وسرزندگی داشتم.نزدیکی هاي ظهر,سرانجام به ویلا رسیدیم.همه چیز تمیز
ومزتب درانتظارمان بود.گلی خانم,زن مش صفر باغبان,همه جارا تمیز وبرایمان ناهار هم
درست کرده بود.ابته مادرم بازناز کرد که نمی تونه از این غذاهاي شمالی بخوره وسیر فشارش
را پایین می بره,به هرترتیب پدرم وسهیل رفتند تا ناهار بگیرند وبرگردند.درختان خشکیده
ومنتظر روبه آسمان نگاه می کردند.هوا سرد بود وآسمان ابري,نم نم می بارید.انگاراز وقتی
باحسین آشنا شده بودم,متوجه اطراف واطرافیانم می شدم.تازه می فهمیدم که چقدرمادرم
نازنازي است وبا هرمشکل کوچکی,چقدربچگانه برخورد می کند.ساعتی بعد,گلی خانم درزد تا
ببیند کاري نداریم واگر کمک می خواهیم به کمک بیاید.مادرم روي مبل دراز کشیده بود
وگلرخ رفته بود تا لباس عوض کند.بنابراین خودم جلوي در رفتم.گلی,تقریباً جوان بود,با
صورت استخوانی ویک بینی عقابی وبرجسته,چشمهاي ریزش نمناك بود.ابروان پرپشتش بالاي
چشمانش رااحاطه کرده بود.یک پیراهن قرمز با گلهاي درشت صورتی ویک شلوار گشار
مشکی به تن داشت.روي پیراهنش فقط یک جلیقه قهوه اي ورنگ ورو رفته اي پوشیده
بود.درتعجب بودم که درآن هواي سرد چطور طاقت می آورد که با لهجه شیرینش
پرسید:خانوم کوچیک کومک نمی خوایی؟
مادرم ازروي مبل فریاد کشید:گلی,اگه ناهار نخوردي بیا این غذارا بردارو ببر.
گلی خانوم,سري تکان داد:بله؟
بعد رو به من پرسید:مادرتون چی فرمود؟
آهسته گفتم:ازناهار تشکر کرد.خیلی خوشمزه بود,دستتون درد نکنه.
صورت زمختش ازهم باز شد.وقتی دررا بستم,روبه مادرم گفتم:
 

تعداد بازدید از این مطلب: 585
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 61
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 21 شهريور 1390
نظرات

فصل بیست وهفتم
امتحان ها شروع شده بود ومن سعی می کردم با درس خواند زیاد,سردرگمی فکري ام را کمتر
کنم.هرچه مشغول ترمی شدم برایم بهتر بود.لیلا هم به درد من مبتلا شده یود.مهرداد مرتباً به
خانه شان می آمد وخواسته اش را تکرار می کرد ولیلا بین انتخاب او وغرغرهاي پدرومادرش
مانده بود.فقط شادي بود که راحت وبی خیال براي هروز,همان روز زندگی می کرد.باز هم
باهم قرار گذاشته بودیم تا دروسمان را بخوانیم وتمرینهایش را حل وپیش هم رفع اشکال
کنیم.از بیست واحد,نصف بیشترش اختصاصی ومشکل بود.اولن امتحان خیلی سخت نبود
وهرسه حسابی آماده بودیم.ساعت امتحان اولمان بعدازظهر بود.ناهارم را خوردم وبه طرف
دانشگاه حرکت کردم.شادي ولیلا باهم می آمدند.وقتی رسیدم همه بچه ها در حیاط جمع
بودند,عده اي دورهم جمع شده بودند وآخرین مروها را می کردند.لحظه اي چشمم به شروین
خورد که از درساختمان بیرون آمد.صورتش برافروخته واز شدت عصبانیت درحال انفجار
بود.همان لحظه شادي ولیلا هم رسیدند.پشتم را به شروین کردم تا چشمم بهش نیفتد,درچند
ثانیه بعدي همه چیز حسابی به هم ریخت ومن گیج وحیران نگاه می کردم.شروین مستقیم به
طرف من آمد.رضا دوستش می خواست جلویش را بگیرد.صداي نعره شروین بلند شد:ولم
کن,بذار تکلیفمو روشن کنم,یک الف بچه شوخی شوخی داره زندگی منو خراب می کنه.
آن لحظه اصلاً فکر نمی کردم روي سخن شروین با من است.اما ناگهان فریادش بلند
شد.برگشتم ونگاهش کردم.صورت قرمزش مثل دید شده بود.رگهاي گردنش متورم ودهانش
کف کرده بود.داد کشید:دختره عوضی!بخدا قسم حالتو می گیرم,,رفتی زیرآب منو زدي؟حالا
خیلی جیگرت خنک شد؟...بدبخت جاسوس,آشغال خور...
اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید.بادهان باز خیره مانده بودم.اولین نفري که به خودش آمد شادي
بود.باصداي بلند داد زد:
 

تعداد بازدید از این مطلب: 545
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 54
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 21 شهريور 1390
نظرات

-خوب,مهتاب جون کی بیاییم براي شیرینی خوردن؟
باتعجب گفتم:شیرینی؟...
نازي خندید وخطاب به مادرم گفت:مهناز,این دخترت که اصلاً تو باغ نیست!
مادرم ناچاراً خندید وچشم غره اي به من رفت وگفت:نه نازي جون,این بچه ها وقتی نخوان
بفهمن,خودشون رو می زنن به کوچه علی چپ!
پدرم به کوروش تعارف کرد تا غذا بکشد:کوروش خان بفرمائید,غذا سرد می شه.راستی شما
الان مشغول چه کاري هستید؟
کوروش با ادب کفگیري برنج دربشقابش کشید وگفت:
-راستش من تا به حال که درس می خوندم.رشته من تقریباً اینجا معنی تبلیغات وبازاریابی را
تواما می دهد.درمدت دانشجویی کار نیمه وقت هم داشتم,یک آپارتمان کوچک ویک ماشین
قراضه هم دارم!
نازي خانم با تغیر گفت:وا کوروش,مادر!یعنی چی؟...نه آقاي مجد,بچه ام وضعش خوبه,بی خود
می گه!
کوروش خیلی جدي گفت:نه مادر,من اهل دروغ وچاخان نیستم,مثل بعضی ها که اونجا
گارسون هستن وآه ندارن با ناله سودا کنن,وقتی ازشون می پرسن می گن خونه عالی وماشین
آنچنانی دارم.تو دانشگاه هاروارد هم درس می دم.من اهل چاخان نیستم.
همه مشغول حرف زدن با هم بودند به جزمن,که جز چهره حسین چیزي نمی دیدم.عاقبت
مهمانها بلند شدند وخداحافظی کردند.درآخرین لحظه کوروش باخنده به من گفت:
 

تعداد بازدید از این مطلب: 552
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 58
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 21 شهريور 1390
نظرات

 فصل بیست وششم
به زمان امتحانات نزدیک می شدیم وخودمان را کم کم براي امتحانات آماده می کردیم.مادرم
بعد از رفتن خاله طناز کمی افسرده شده بود واغلب اوقات در خانه وجلوي تلویزیون می
نشست.باز از نازي وپسرش کوروش که براي مدت کوتاهی به ایران آمده بود,دعوت کرده
بود وبا حرفهاي معنی دار به من گوشه وکنایه می زد که کوروش رابراي ازدواج انتخاب
کنم.دفعه پیش که قرار بود نازي خانم به خانه ما بیاید با بهانه هاي من وپیش آمدن مسافرت
پدرم,لغو شده بود,اما این بارمعلوم نبود چه پیش می آمد,خصوصاً اینکه پسره هم ایران
بود.جلسات حل تمرین درس مدار منطقی,باعث می شد که حسین را ببینم وآرامشم را حفظ
کنم.سعی می کردم سرکلاس اصلا نگاهش نکنم وخرفی نزنم تا بچه ها ازقضیه چیزي
نفهمند,اما شروین با بدجنسی تقریباً همه را خبرکرده بود که من وحسین را با هم در کافی
شاپ دیده است.هرکس به من می رسید ومی پرسید این حرفها راسته یا نه؟با قیافه اي مظلومانه
وحق به جانب می گفتم:مگه نمی دونید شروین چقدر با من لجه؟این حرفها رو هم از خودش
درآورده...می خواد حرص منو دربیاره.
حسین بعد از دانشگاه به شرکتی که تازه درآن استخدام شده بود,می رفت وتا دیر وقت کار می
کرد,براي همین کمتر می توانستیم باهم تلفنی حرف یزنیم.البته ازاین وضع ناراضی نبودم,باید
 

تعداد بازدید از این مطلب: 613
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 56
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 21 شهريور 1390
نظرات

پدرم آهسته گفت: خیلی خوب، حالا یک کاري می کنم. تو هم کم نفوس بد بزن!
چند وقتی از آن ماجرا گذشت، اما هنوز پریوش از آن خانه بلند نشده بود. یک روز از دانشگاه
که می آمدم، دختر بلند قد و به نسبت جوانی را دیدم که دم در خانه را آب می پاشید. حدس
زدم همان پریوش کذایی باشد. از روي کنجکاوي بهش خیره شدم. موهاي بلندش را به رنگ
زرد درآورده بود. ریشه هاي مویش سیاهی می زد و قیافۀ شلخته اي براي صاحبش درست
کرده بود. صورت پریوش، گرد و سفید و تپل بود، با لبهاي پهن و دهن گشاد، چشمهاي
درشت و کشیده اي داشت با یک جفت ابروي نازك و بلند، دماغش باریک بود و زیر لبش
روي چانه یک خال سیاه داشت. اگر آرایش صورتش را ندیده می گرفتی، شاید زیاد بد نبود.
یک بلوز آستین کوتاه و شلوار استرچ و چسبان مشکی پوشیده بود. دستهایش تا زیر آرنج پر
از النگوي طلا بود. ناخن هاي دست و پایش بلند و به رنگ قرمز روشن رنگ شده بود. با دیدن
من، لبخند پر نازي زد و گفت:
- حاج آقا چطورن؟
این دختر پدر » . زیر لب چیزي گفتم و سریع خود را داخل خانه انداختم. خیلی تعجب کردم
بعد با خودم فکر کردم حتما پدرم تذکري داده یا به صاحبخانه « ؟ مرا از کجا می شناخت
خبري داده و پریوش او را از آنجا می شناسد. بدون اینکه به کسی حرفی بزنم، وارد اتاقم شدم.
از این ماجرا تقریبا یًک ماهی می گذشت که یک روز آرمان خشمگین و غران وارد خانه شد.
صدایش از شدت خشم دورگه شده بود. مادرم فوري جلو رفت: واي خدا مرگم بده! آرمان
جون، چی شده مادر؟
آرمان به سختی سعی می کرد، نعره نزند. فریاد کشید:
- حاجی کجاست؟
 

تعداد بازدید از این مطلب: 626
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 20 شهريور 1390
نظرات

فصل بیست وپنجم
همه دور آیدا جمع شده بودیم. آیدا روي صندلی نشسته و هنوز در حال فین فین کردن بود.
کلاس تمام شده بود و تا دو ساعت بعد، کلاسى در اتاق 300 که ما نشسته بودیم، برگزار نمى
شد. شادى و لیلا و فرانک، دور صندلى آیدا نشسته بودند و من روبرویش، با صدایى آهسته
گفتم: آخه چى شده؟...از اول ترم تو همش درهمى...
شادى مزه پراند: حتما مى خوان به زور شوهرش بدن!
لیلا با آرنج به پهلوى شادى زد: بس کن!
آیدا دوباره و دوباره بینى اش را در میان دستمال مچاله شده، فشرد و به ما نگاه کرد. با صدایی
خفه گفت: خودم هم هنوز نمی دونم چی شده!
دستم را روي دستش که عصبی در هم می پیچاند، گذاشتم، گفتم:
- به ما بگو، حرف بزن. بذار یک کمی راحت شی!
فرانک با بغض گفت: الهی برات بمیرم، واقعا می خوان به زور شوهرت بدن؟
آیدا چشمانش را پاك کرد و گفت:
- نه بابا! کاش این بود. زندگی مون از آخر تابستون بهم ریخته.
شادي فوري پرسید: چرا؟
آیدا روي صندلی جا به جا شد و گفت:
- من فقط یک برادر دارم. وضع زندگی مون تا حالا خوب بوده، بابام توي بازار، فرش فروشی
داره و پول خوبی در می آره. مادرم هم زن سا ده و بی دست و پایی است که از وقتی من
 

تعداد بازدید از این مطلب: 610
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 45
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 20 شهريور 1390
نظرات

خانه هاي میلیونی این تازه به دوران رسیده ها را گرفته بودند. وجود امثال همین پا برهنه ها بود
که سرمایه این زالوها و پسران عیاششان را حفظ کرده بود. که حالا زبان در آورده بودند و
حرف مفت می زدند. چه کسی فراموش می کند آن روزها که پسران این پا برهنه ها جلوي
دشمن قد علم کردند پدران این جوجه عیاشها چگونه سوراخ موش را به بهاي وزنش طلا می
خریدند و نور چشمی هایشان را با هزار ضرب و زور روانه کشورهاي خارجی می کردند که
مبادا به جنگ فرستاده شوند. حالا چقدر کر کري خوندن آسان شده است. حسین را حت و
اسوده آخرین جرعه نوشیدنی اش را نوشید و رو به من گفت :
- مهتاب خیلی خوشمزه بود ...بریم ؟
نگاهش کردم صاحب حق او بود و شکایتی نداشت پس من چرا آنقدر عصبی باشم؟ نفس
عمیقی کشیدم و با لبخند نگاهش کردم.
- بریم
بدون اینکه به شروین و رضا نیم نگاهی بیندازم از در بیرون رفتم و منتظر حسین شدم تا پول
میز را حساب کند.نزدیک دانشگاه حسین با آرامش گفت:
- خودتو به خاطر دري وري هایی که حقیقت نداره ناراحت نکن.
با حرص گفتم : یعنی هرکی هر چی گفت جواب نمی دي ؟
حسین سري تکان داد : نه اگه جواب بدم و حرص بخورم معنی اش اینه که حرفهاشون صحت
داره ولی واین حرفها همه چرت و پرته جواب نمی خواد. اون خودش هم وقتی داره حرف
میزنه می دونه داره چرند می که اگه من جواب بدم خوشحال میشه ... خوب به من خیلی خوش
گذشت من پس فردا ثبت نام دارم از شنبه هم کلاسها شروع می شه .
با خنده گفتم : این ترم حل تمرین نداري ؟
 

تعداد بازدید از این مطلب: 659
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 60
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17


نویسنده : علي
تاریخ : شنبه 19 شهريور 1390
نظرات

فصل بیست وسوم
بعد از آنکه از سرگذشت حسین باخبر شدم،یاد و فکر حسین لحظه اي رهایم نمی کرد.به هرجا
می رفتم و به هرکس نگاه می کردم،چشمان مظلوم و صورت معصومش پیش چشمم جان می
گرفت.به امتحانات پایان ترم نزدیک می شدیم و من حتی کلمه اي بلد نبودم.در تمام مدت،فکر
می کردم چطور باید مسئله را به پدر و مادرم بگویم؟اگر آنها مخالفت کنند که حتما همینطور
می شد،چه باید بکنم؟قهر و دعوا یا صبر و استقامت؟اصلا می توانستم با اخلاق و اعتقادات
حسین،کنار بیایم یا نه؟آینده مثل شهري در مه،ناپدید و نا پیدا بود.با کمکهاي لیلا و اصرار
شادي،شروع به درس خواندن کردم.با اینکه امتحانهاي کمی داشتم ولی آمادگی همیشگی را
نداشتم و تقریبا با نمرات مرزي،ترم تابستان را گذراندم.همه چیز قاطی شده بود و من خسته و
سردر گم می دویدم.به مراسم نامزدي سهیل زمانی نمانده بود و همه در حال رفت و آمد و
خرید بودند.قرار بود مراسم در خانه پدر عروس برگزار شود،بنابراین ما کار عمده اي
نداشتیم.فقط باید براي لباسهایمان پارچه می خریدیم و هدایایی هم براي خانواده عروس تهیه
می کردیم.سهیل در حال جوش و خروش بود.آنقدر در آن چند هفته باقیمانده دوندگی و فکر
و خیال داشت که لاغر شده بود.از آن طرف هم خاله ام داشت مهیاي رفتن به آنسوي آبها می
شد.مادر بیچاره ام بین دو واقعه بزرگ زندگیش گیر افتاده بود.جدایی از تنها خواهرش و
عروسی تنها پسرش!البته از طرفی خدا را شکر می کردم که اوضاع آن همه درهم ریخته است
و کسی متوجه حال دگرگون من نیست.لیلا را هم براي نامزدي دعوت کرده بودم و قرار بود
باهم براي خرید پارچه به خیابان زرتشت برویم.روز قبل مدل هاي لباسمان را از روي ژورنال
زیبا خانم ،خیاط ماهري که لباسهاي مادر و خاله ام را می دوخت،انتخاب و اندازه پارچه و نوع
آن را با دقت یادداشت کرده بودیم.بعد از خوردن صبحانه،صداي زنگ در بلند شد.می دانستم
لیلا است.وقتی قرار بود باهم جایی برویم خیلی بی طاقت می شدو از کله سحر حاضر و آماده
جلوي در بود.آیفون را برداشتم و با خنده گفتم:
 

تعداد بازدید از این مطلب: 624
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 58
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 18 شهريور 1390
نظرات

فصل بیست ودوم
آن سال با سختی و مشقت گذشت.همان سال ایران قطعنامه 598 را پذیرفت و آتش بس اعلام
شد.من و علی از طرفی خوشحال بودیم که جنگ تمام شده و از طرفی ناراحت بودیم که چرا ما
هم مثل هزاران هزار همرزمانمان،شهید نشده ایم!وقتی آتش بس قطعی شد،تازه متوجه شدیم که
به هیج جا متعلق نیستیم.چند سال در جبهه ها بودن و جنگیدن مارا طوري بار آورده بود که از
بی هدفی خسته و کسل میشدیم.اوایل فصل پاییز،خسته از بیکاري و ناامید از آینده ،با علی
حرف میزدم.علی اعتقاد داشت حالا که جنگ تمام شده و دیگر قرار نیست به جبهه ها
برگردیم باید کاري کنیم.باید تکلیفی براي زندگیمان مشخص کنیم.بعد از آن حادثه،من بی
حوصله و افسرده شده بودم.البته علی هم دست کمی از من نداشت ولی حداقل او،هنوز مثل من
دچار بی تفاوتی نشده بود.با خستگی پرسیدم:خوب چکار کنیم؟
علی با نگاهی که به دوردستها خیره مانده بود،آهسته گفت:
- فقط یک راه داریم.
پرسشگر نگاهش کردم.ادامه داد:
- ما که دیگه سربازي نداریم!پول و سرمایه اي هم نداریم که کار و باري راه بندازیم.اهل کار
زیر دست بقیه هم که نیستیم!پس فقط یک راه داریم.ادامه تحصیلات!
من و تو باید از همین فردا شروع کنیم و براي کنکور درس بخونیم...هان؟
بی حوصله نگاهش کردم:اصلا حال ندارم.از هرچی کتابه بیزارم.ول کن بابا!علی با هیجان
گفت:به همین زودي وصیت مادرت رو فراموش کردي؟یادت نیست چقدر دلش می خواست
تو مهندس بشی؟...بالاخره که تو باید کاري بکنی!میخواي با بقیه عمرت چکار کنی؟همینطور
زانوي غم بغل بگیري؟اینطوري چیزي درست میشه؟منطقی فکرکن!
 

تعداد بازدید از این مطلب: 633
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 51
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 18 شهريور 1390
نظرات

 اما ازنرسیدن اکسیژن,خفه شده بود.ردیف اجساد سفید پوش تا سرکوچه می رسید.هرکدام از
اجساد را که بیرون می آوردند,فریاد لا اله الا الله بلند می شد.علی را بیهوش بردند.انقدر خودش
را زده بود که تمام صورتش کبود وزخم شده بود.چند دقیقه بعد,مرا هم بردند.تسلیم ورضا
همراهشان رفتم.انگار دراین دنیا نبودم.حلقه مادروپدرم را درمشتم فشار میدادم,اما خبري از
اشک وناله ونفرین نبود.حدود دوماه دربیمارستان روانی بستري بودم.حتی لحظه اي صورت مادر
و پدر وخواهرانم از جلوي چشمانم کنار نمی رفت.بهار آمد ورفت بی آنکه من لطافت هوا را
روي پوست صورتم حس کنم.حال علی هم خراب بود.البته او دربیمارستان بستري نشد ولی تا
مدتها شبها کابوس می دید وگریه می کرد.
انقدر روانشناسان مختلف با من سروکله زدند,تا سرانجام سقف بلورین بغضم شکست.آلبوم هاي
عکس خانوادگی مان را دربرابرم می گذاشتند.وادارم می کردند با تک تک عزیزانم حرف
یزنم.اوایل این کار برایم عذاب الیم بود,اما کم کم بار دلم سبک می شد.تمام حرفهایم گله
وشکایت بود.
-چرا بی خبر رفتین؟چرا بی خداحافظی رفتین؟چرا منو تنها گذاشتین؟حالا تکلیف من چیه؟
ادامه حرفهایم نفرین وناله بود.نفرین به کسانی که کورکورانه وبدون آگاهی,روي مردم مظلوم
وبی دفاع بمب می ریختند.نفرین به قدرتهایی که از آنها حمایت می کردند.بعد ناله واستغاثه به
درگاه خدا بود.کم کم آرام می گرفتم.نرم نرمک متوجه اطرافم می شدم دراین مدت یکی
دوباري عمه ام به ملاقاتم آمد.اما اوهم خودش نیاز به دلداري داشت.بدون حضور من,عزیزانم را
دفن کرده بودند.شبها تا سپیدي صبح,دعا می خواندم واشک می ریختم.سرانجام روزي رسید که
پزشکان تشخیص دادند می توانم مرخص شوم.مادروپدرعلی مثل مادروپدري دلسوز زیر بال
وپرم را گرفتند ومرا درخانه خودشان جا دادند.دلم پراز درد ورنج بود.حتی نمی توانستم بهکوچه مان نگاه کنم,چه رسد زندگی درآن خانه!علی مثل برادري دلسوز مراقبم بود.کم کم
شروع کرد به زمزمه درس خواند وکنکور دادن!اصلا برایم مقدور نبود.فکر خواندن,حالم را بهم
می زد.مادریی که آنهمه آرزوي قبولی پسرش را در دانشگاه داشت,حالا زیر خروارها خاك
خفته بود,چشمان مشتاقش پراز خاك بود.خواهرانی که باید سرمشقشان می شدم,تنها
وغریب,زیر خاك رفته بودند.دست حمایتگر پدرم دیگر برسرم نبود.پس براي کی درس می
خواندم؟به عشق چه کسی به دانشگاه می رفتم؟هدف زندگی ام با عزیزانم,زیرخاك سرد وتیره
رفته بود.
هنوز همه داغدار و رنجیده بودیم که روزگار ماتم دیگري برایمان رقم
زد.شوهرخواهرعلی,دریکی ازجبهه هاي مرزي,شهید شد.خواهرعلی,مرجان,به همراه سه فرزند
خردسالش به تهران آمدند.خدایا!بازهم کاري کردي که غمم پیش چشمم کوچک شد!زن
جوتن وزیبایی درکمال شادابی وطراوت بیوه وبی سرپرست مانده بود.سه طفل معصوم
وکوچک,گریه کنان پدرشان را سراغ می گرفتند وداغ دل مادرشان را تازه می کردند.درآن
شرایط تصمیم گرفتم به خانه خودمان برگردم.وقتی موضوع را با پدرعلی درمیان گذاشتم
برافروخته ورنجیده,فریاد کشید:
-حسین,من حق پدري به گردن تو دارم بچه!اگه تا تکلیف کار و زندگی ات مشخص نشده
ازاین خونه بري به ولاي علی که هرگز نمی بخشمت.
حاج خانم هم که خبردار شد با بغض وگریه گفت:
-حسین به خدا حلالت نمی کنم اگه بذاري وبري.علی الان به تو احتیاج داره.اگه خواهر تو
رفته,زن او هم رفته.عروس ما هم رفته!داغ دل پسرمن هم زیاده!تورو به خدا تو دیگه عذابش
نده. واین بود که آن سال را هم درکنار مهربانترین آدمهاي دنیا گذراندم.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 501
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 43
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 18 شهريور 1390
نظرات

فصل بیست ویکم
کم کمک آماده می شدیم که برگردیم,علی دلش را باخته بود وکمی دست دست می
کرد.ماههاي پایانی سال 66 بود وهواازسرما,یخ زده بود.اکثر روزها علی به خانه ما می آمد با
مرضبه صحبت می کرد.اوایل هفته بود وتازه ازخواب بیدار شده بودم,زمستانها بعدازنماز دوباره
می خوابیدم.درکش وقوس بودم که مادرم با سینی صبحانه وارد شد.سلامم را با مهربانی جواب
داد وگفت:
-حسین جون,زري خاله ات زنگ زده بود.براي چهارشنبه شب همه را دعوت کرده...
خمیازه اي کشیدم:به چه مناسبت؟
مادرم چاي را شیرین کرد:هیچی,گفت قبل ازاینکه توبري دورهم باشیم.البته تولد جواد هم
هست.زري می گفت الان جواد چند ساله التماس می کنه براش تولد بگیرن.خوب اون هم بچه
است ودل داره,هرچی زري واکبرآقا می گن دراین شرایط,وقت این کارها نیست زیربار
نرفته,خوب زري هم که می خواسته فامیل را دعوت کنه تا همه تورو ببینند از فرصت استفاده
کرده وبراي جواد هم یک کیک می ذاره...هان؟
رختخوابها را روي هم کناردیوار,چیدم:حالا ببینم چطور می شه.اصلاً حوصله شلوغی ندارم.
مادرم با ناراحتی گفت:وا؟حسین!واسه خاطرتو خاله ات شام می ده,همه هستن!
پرسیدم:کی هست؟
مادرم لقمه را به سمتم گرفت:همه,خاله ات,دایی هات,همسایه بغل دستی شان هم می آد.همه
هستن دیگه,توهم بیا!
لقمه را قورت دادم:خوب حالا تا چهارشنبه!
 

تعداد بازدید از این مطلب: 608
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 18 شهريور 1390
نظرات

تبدیل به اصفهانی می کرد. به یاد مجتبی و دل مهربانش افتادم. خدایا! مرا هم ببر.دیگر طاقت
دیدن بدن هاي تکه تکه شده رفیقانم را ندارم. چشمانم را روي هم گذاشتم. یا حسین شهید منو
هم بطلب. آقا مرا هم ببر. از علی خبرگرفتم. استخوان بازویش خرد شده بود. اما خدا رو شکر
زنده بود. او هم نگران من و امیر و بقیه دوستان شده بود. صلاح دیدم خبر شهادت امیر و
مجتبی را فعلا به او ندهم. روحیه اش حسابی افسرده می شد. دوباره موقع مرخصی مان فرا رسید
و با علی که حالا دستش در گچ وبال گردنش شده بود حرکت کردیم. هردو خسته و آفتاب
سوخته ولاغر اما زنده بودیم. باز هم مادرم با دیدنم به گریه افتاد. خواهر هایم قد کشیده و
بزرگ شده بودند و پدر و مادرم خمیده و پیر تر ! آنها هم مثل ما زیر آتش بودند. صدام لعنتی
تهران را زیر موشک گرفته بود. همان هفته اول به سراغ خانه رضا رفتیم. مادرش انگار همه
چیز را پذیرفته بود. ساکت و صبور و ارام گرفته بود. به روال زندگی در خانه عادت می
کردیم. روزهاي اول مدام ازخواب می پریدم. فکر می کردم هنوز جبهه ام . همش حالت آماده
باش بودم. مادرم می گفت گاهی در خواب فریاد می زنم اسم امیر مجتبی را می برم. طفلک
نمی دانست پسر نوزده ساله اش چه صحنه هایی را شاهد بوده و در چه شرایطی زنده مانده
است. اول هفته بود که با علی به مدرسه رفتیم. می خواستیم امتحان بدهیم. کمی درس خوانده
بودیم و همین براي گرفتن نمره قبولی کافی بود. من فقط به خاطر دل مادرم دنبال تحصیل بودم
وگرنه در جبهه به این نتیجه رسیده بودم که انسان بودن هیچ ربطی به تحصیلات ندارد و اصولا آنجا با مسایلی سر و کار داشتم که درس خواندن خیلی پیش پا افتاده و بچگانه به نظر می
رسید. اما مادرم اصرار می کرد و قربان صدقه ام می رفت که دیپلم بگیرم. آرزویش این بود
که به دانشگاه بروم ومهندس شوم. خواهرانم هم چشم به من داشتند و من دلم نمی خواست
الگوي بدي برایشان باشم.
به هر ترتیب امتحان دادیم و آمدیم.در راه علی شروع به صحبت کرد
 

تعداد بازدید از این مطلب: 488
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16


نویسنده : علي
تاریخ : جمعه 18 شهريور 1390
نظرات
رمان - در پایان شب نویسنده: تکین حمزه لو حجم کتاب: 404 KB از شدت سرما و رطوبت چشم گشودم.لرزه ای از سرما بدنم را فرا گرفت.طبق معمول پتو رو از رویم کنار زده و مثل جنینی در شکم مادر،روی تخت گلوله شده بودم.به سرعت پتو را دور خودم پیچیدم و آنقدر در همان حال ماندم که از شدت گرما،عرق از ریشه موهایم جوشید...این رمان با پرنیان ساخته شده است. http://www.hamketab.ir/download-1239/payane_shab.zip
تعداد بازدید از این مطلب: 479
|
امتیاز مطلب : 60
|
تعداد امتیازدهندگان : 19
|
مجموع امتیاز : 19


نویسنده : علي
تاریخ : پنج شنبه 17 شهريور 1390
نظرات

فصل بیستم
آن روز از صبح دل آسمان جبهه گرفته بود. نم نم باران صورت هاي آفتاب سوخته مان را
نوازش می کرد. صداي راز و نیاز مجتبی به گوشم می رسید. کنار سنگر نشسته بود و با زاري
می نالید :
- اي خدا آخه چرا همه می تونن برن خط فقط من نمیتونم,خدایا کاري کن ! کاري کن !
بذار سید منو هم بفرسته خط..
مجتبی پسر کوچک و کم سن و سالی بود که تقریبا ساعتی یکبار به سید التماس می کرد :
- آقا به پاتون می افتم تو روبه جدت قسمت می دم منو هم بفرست خط .
سید هم هر بار صبورانه جواب می داد : نمی شه تو هنوز بچه اي سن و سالی نداري تا همینجا
هم بیخود آمدي اصرار نکن به وقتش تو هم میري .
آن روز صبح هم طبق معمول مجتبی در حال دعا بود. قرار بو ما همراه سید جلو برویم. مجتبی
و امیر که بیسیم چی سنگر بود همان جا می ماندند. امیر شب گذشته کشیک داده بود و حالا
زیر پتوي خاکستري رنگ سربازي در حال خر و پف کردن بود. من و علی تصمیم گرفتیم
امیر را براي خدا حافظی بیدار نکنیم. به نوبت خم شدیم و صورتش را بوسیدیم. بعد با مجتبی
خداحافظی کردیم. مجتبی دستمان را گرفت و روي سرش گذاشت بابغض گفت :
- خوش به حالتون . دستتون زیر سر ما بلکه دل سید نرم بشه و یه من هم رحم بکنه.
هر دو خندیدیم و با چند نفر دیگه از بچه ها راه افتادیم. همه تجهیزات لازم را بداشتیم و
حرکت کردیم. آن موقع توي فاو بودیم و تا خط دشمن, تقریبا سیصد متر فاصله داشتیم. در
حال گذاشتن گلوله هاي آر پی جی بودیم, که صداي ملتهب سید بلند شد .
 

تعداد بازدید از این مطلب: 594
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 40
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13


نویسنده : علي
تاریخ : پنج شنبه 17 شهريور 1390
نظرات

بودم. علی می گفت سه چهار روزي هست که بیهوشم، البته گاهی براي مدت کوتاهی چشم
می گشودم و دوباره از هوش می رفتم. ترکش خمپاره، پاهایم را آش و لاش کرده بود. پاهایم
تا لگن در گچ بود و بعدها فهمیدم استخوان ساق چپم، از بین رفته و به جایش پلاتین گذاشته
اند. حدود یک ماه روي تخت بیمارستان بودم. پوست سینه و پشتم، سوخته بود و پانسمان شده
بود. عوض کردن پانسمان ها برایم عذاب الیم بود. پوستم به همراه پانسمان ها کنده می شد و
فریادم را به هوا بلند می کرد. خوب سنی نداشتم. تقریبا هفده سالم بود و براي درد کشیدن
خیلی کوچک بود. علی، با اینکه می توانست به تهران برود همراه من در بیمارستان ماندگار
شده بود. هر وقت بهش می گفتم برگردد تهران و خانواده اش رو ببیند، بهانه اي می آورد.
سرانجام یک روز، رك و پوست کنده گفت:
- حسین من تنها نمی رم. تحمل دیدن مادر رضا رو ندارم. می خوام حداقل تو هم همرام باشی.
دوباره یاد رضا، آتش به دلهایمان زد. هر دو با هم به گریه افتادیم. پلاك گردن رضا، در
دستان علی منتظر رسیدن به دست مادرش بودند. سرانجام وقتی کمی حالم بهتر شد اعزامم
کردند به تهران. مدتی هم در بیمارستان هاي تهران بستري بودم تا عاقبت گچ پایم را باز
کردند و پانسمان ها را برداشتند. مادر و پدرم از لحظه ورودم، مدام دور و برم می چرخیدند و با
نگاهشان قربان صدقه ام می رفتند. از طرف بسیج محل، به مادر و پدر رضا خبر شهادت
فرزندشان را داده بودند و باري از دوش من و علی برداشتند، اما هیچوقت روزي که از
بیمارستان به خانه آمدم را فراموش نمی کنم. دم درِ خانه گوسفندي را قربانی کردند و با سلام
و صلوات وارد خانه شدم. همۀ فامیل حتی عمه ام آ مده بودند. دو خاله ام، مهري و زري که هر
دو از مادرم بزرگتر بودند و دو دایی ام، عباس و محمود با زن و بچه هایشان و شوهرخاله ها و
دختر و پسرهایشان همه در حیاط کوچک خانه، انتظارم را می کشیدند. با ورودم همه صلوات
 

تعداد بازدید از این مطلب: 516
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 39
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 14 شهريور 1390
نظرات

 مادرم سرخ سرخ بود.پدرم هم انگارگریه کرده بود.با دیدن من هردو بلند شدند وبه طرفم
آمدند.مادرم محکم درآغوشم گرفت وگفت:حسین,اگه بلایی سرت بیاد چه خاکی به سرکنم؟
پدرم فوري بهش توپید:زن نفوس بد نزن؟انشاالله می ره وبرمی گرده آب ازآب هم تکون نمی
خوره.
دوباره بغض مادر درگلو شکست.طاقت نگاههاي پرسوزشان رانداشتم,بدون خوردن شام,رفتم
زیرلحاف وسعی کردم بخوابم. 
 

فصل نوزدهم
جایی که براي آموزش نظامی باید می رفتیم، یک پادگان در کرمانشاه بود. صبح روزي که
قرار بود به طرف پادگان حرکت کنیم، خیلی زود از خواب بیدار شدم. اتوبوس از جلوي در
مسجد حرکت می کرد و قرار من و دوستانم، جلوي در مسجد بود. از شب قبل مقداري وسایل
مورد نیازم را جمع و جور کرده بودم و تقریبا کاري نداشتم. مادرم از صبح زود بیدار شده بود
و مدام قربان صدقۀ من می رفت. در بین دو اتاق در رفت و آمد بود و هر دفعه چیز جدیدي
می آورد و با لحن بغض آلود می گفت: اینو هم ببر حسین، شاید به دردت بخوره.
وقتی می خواستم از در خارج بشم، جلوي در با یک قرآن و سینی محتوي اسفند و کاسه اي
آب ایستاده بود. با خواهرانم خداحافظی کردم و همراه مادر و پدرم که اصرار داشتند تا پاي
اتوبوس همراهم بیایند، راه افتادم. جلوي اتوبوس، غوغا بود. همه در حال خداحافظی بودند. رضا
و علی در میان خانواده هایشان منتظر من بودند. در میان اشک و آه مادرانمان سوار اتوبوس
شدیم و با فرستادن چند صلوات، حرکت کردیم. در میان راه، همه سرودهاي هیجان انگیز
انقلابی می خواندیم و عده اي از بچه ها، پرچم هایی را از پنجره تکان می دادند. در مدت
آموزش، کم کم به محیط خو می گرفتیم و آن التهاب و هیجان اولیه جایش را به صبوري و
تفکر در مورد هر حرکتمان داد. آخرین روزهاي دورة آموزشی به ما اجازه یک دیدار با
والدینمان را دادند. شوق جبهه رفتن، همه دلها را به تپش انداخته بود. چه روزهایی بود. شب ها
همه در مراسم دعایی که بعد از نماز بر پا بود، شرکت می کردیم. آن روزها، پسري هم سن و
سال خودمان به جمع سه نفرمان اضافه شد. بچۀ اصفهان بود و علاوه بر لهجۀ شیرینش، کلی
مرام و صفا داشت. اسمش امیر حسین بود که همه امیر صداش می کردند. از همان روزهاي
اول با ما رفیق شد و از آن به بعد هر چهار نفر با هم بودیم. وقتی براي خداحافظی مادر و پدرم
را دیدم، حس می کردم سالها سن دارم. احساس بزرگ شدن و بلوغ فکري عجیبی داشتم. در
 

تعداد بازدید از این مطلب: 467
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 14 شهريور 1390
نظرات

فصل هجدهم
در خانواده اي معتقد به دنیا آمدم . پدرم کارمند بانک و مرد زحمتکشی بود دایم در تلاش بود
که مبادا خانواده اش در رنج و عذاب زندگی کنند. دغدغه همیشگی اش این بود که مبادا پول
حرام وارد زندگی اش شود. در هر کاري این مورد را در نظرداشت وتا مطمئن نمی شد کاري
انجام نمی داد . مادرم هم زن مظلوم و ساده اي بود که منتهاي آرزوش رضایت شوهر و بچه
هایش بود. همیشه ما را مقدم بر خودش می دانست تا مطمئن نمی شد که شوهر و به هایش
سیر شده اند غذا نمی کشید. در همه چیز اول بچه هایش را در نظر می گرفت بعد خودش را
هیچوقت یادم نمی آید که روي حرف پدرم حتی در صورت عدم توافق حرفی زده باشد. پدرم
را آقا یا رحیم آقا صدا می کرد. کلمه آقا هیچوقت جا نمی افتاد البته پدرم هم همیشه احترامش
را داشت و حاج خانوم یا سوري خانم صدایش می زد. البته اسم مادرم سرور بود که پدرم
مخففش کرده بود. وقتی کمی بزرگ شدم و به اصطلاح دست راست و چپم را شناختم متوجه
سختی شرایط زندگی مان شدم و از همان بچگی سعی می کردم کمک حال پدر و مادرم باشم
حالا یا کار می کردم یا سعی می کردم خواسته هاي نا بجا نداشته باشم. می فهمیدم پدرم چه
قدر زحمت می کشد تا خرج سر برج ما را سر و سامان دهد و مادرم چقدر قناعت می کند تا
بچه هایش حداقل در خوراك کم و کسر نداشته باشند ولی باز هم کاملا موفق نبودند. من بچه
بزرگ خانه بودم خواهرم مرضیه با من چهار سال تفاوت سنی داشت و زهرا تقریبا یکسال و
نیم از مرضیه کوچکتر بود. هر دو دخترهاي ساکت و خجولی بودند که به بازي هاي کودکانه
خودشان قانع بودند. از وقتی یادم می آد تو همین خونه زندگی می کردیم. این خونه ارث پدرم
بود که از پدرش به او رسیده بود. البته سر همین آلونک هم کالی بگو و مگو و اختلاف پیش
آمده بود. پدرم یک برادر و دو خواهر داشت که برادرش در همان سنین جوانی در یک
تصادف مشین فوت کرده بود و یکی از خواهرانش هم اوایل انقلاب ازدواج کرده بود و با
شوهر و فرزندانش مقیم خارج شده بودند. می ماند فقط یک خواهر به نام راحله که شوهر فوق
 

تعداد بازدید از این مطلب: 570
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 14 شهريور 1390
نظرات

فصل هفدهم
می توانستم تعجب مادرم را حتی بدون دیدن صورتش، حس کنم. مثل دیدن یک علامت سوال!
اواخر ماه بود و من تقریبا به خواندن نماز عادت کرده بودم. البته گاهی از خستگی یا تنبلی،
فراموش می شد، اما با احساس گناه شدید که بعد از قضا شدن نمازم درونم را پر می کرد،
حواسم را جمع می کردم که دفعه بعدي پیش نیاید. آن روز در حال خواندن نماز مغرب و عشاء
بودم که مادرم در اتاقم را باز کرد. بعد از چند لحظه، در سکوت در را دوباره بست. وقتی نمازم
تمام شد و سلام نماز را دادم، برگشتم و به صورت متعجبش نگاه کردم. روي تخت نشسته بود
و طوري مرا نگاه می کرد که انگار از کرة مریخ آمده ام. با خنده پرسیدم: کارم داشتید؟
سري تکان داد: تو از کی تا حالا نماز خون شدي؟
جدي پرسیدم: اشکالی داره؟
مادرم آشکارا دستپاچه شد: نه، این چه حرفیه؟ معلومه که اشکالی نداره، خیلی هم خوبه! خوش
به حالت که ارادة قوي داري.
با ملایمت گفتم: اولش سخته ولی بعد عادت می شه. احساس آرامش بعدش خیلی خوبه، شما
هم اگه بخواي می تونی.
مادرم نیمه شوخی گفت: من اگه بخوام نماز بخونم، تا صد سال باید نماز قضا بخونم، پدرم در
می آید.
بعد براي اینکه موضوع بحث را عوض کند، گفت: نازي آخر هفته می آد اینجا، می خوام ببینم
کلاس داري یا نه؟
 

تعداد بازدید از این مطلب: 573
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 57
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 14 شهريور 1390
نظرات

 صداي قهقهۀ حسین گوشی را پر کرد: حسود خانم، به جز شما در زندگی حقیر خبري نیست.
با افتخار گفتم: نمازم رو خوندم.
حسین با لحنی تشویق آمیز گفت: باریک الله، می دونم که تو دختر با اراده اي هستی... حالا
راستشو بگو بعد از نماز احساس خوبی نداشتی؟
کمی فکر کردم: چرا، خیلی راحت شدم. انگار یک تکیه گاه قوي پیدا کرده ام.
لحن حسین پر از احترام شد: حتما همینطوره، خدا همیشه تکیه گاه ما آدمهاي ضعیف و
ناچیزه، منتها ما نمی فهمیم.
بعد از چند دقیقه، گفتم: حسین، خیلی دلم می خواد یک جوري با پدر و مادرم آشنا بشی،
اینطوري راحت تر می شه باهاشون حرف زد.
حسین فکري کرد و گفت: من حاضرم هر کاري بگی بکنم,اینطوري خیلی معذبم، هر بار با تو
حرف می زنم یا می بینمت و نگات می کنم، بعدش پراز احساس گناه می شه, تو به هر حال
نامحرمی...
با غیظ گفتم: بس کن، ما که کاري نمی کنیم.
حسین مظلومانه گفت: قصد توهین نداشتم. فقط... فقط من نوع زندگی ام یک جوریه که...
چطور بگم؟
بعد آه کشید: هیچوقت آنقدر جاي خالی پدر و مادرم رو حس نکرده بودم!اگر بزرگتري بالا
سر داشتم، پا پیش می گذاشتم و تکلیفم معلوم می شد.
آهسته پرسیدم: حالا یعنی هیچکس رو نداري؟
حسین با بغض گفت: چرا، فقط یک عمه دارم که شوهرش چشم دیدن منو نداره..
 

تعداد بازدید از این مطلب: 630
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 54
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 14 شهريور 1390
نظرات


از گرما داشتم خفه می شدم. به اطراف نگاه کردم. سالن به آن بزرگی از شدت شلوغی در حال
انفجار بود. همه با هم در حال حرف زدن بودند. مینا هم گوشه اي نشسته بود و قیافه اش طبق
معمول درهم بود، مادر و پدرم موفق نشده بودند کاري کنند تا او نیاید. خاله طناز تنها آمده
بود، شوهرش خانه مانده بود تا بچه ها را نگه دارد. دایی علی و عمو فرخ کنار هم نشسته بودند،
عمو محمد اما کنار مینا نشسته بود، انگار می خواست اگر مینا حرفی زد، جلویش را بگیرد. به
سهیل که نگران نگاه می کرد، خیره شدم. گلرخ هم تقریبا مثل سهیل نگران بود. پدر بزرگ،
عمو و عمۀ او هم آمده بودند، اما از فامیل مادرش خبري نبود، بعدا سهیل به ما گفت که با هم
قهرند، یعنی دایی هاي گلرخ با پدرش مشکل داشته اند و براي همین نیامده بودند. اما تمام
دختر عموها و پسر عموها و بچه هاي عمه اش به اضافۀ دامادها و عروسهایشان آنجا بودند.
سرانجام پس از یکساعت حرف زدن و شلوغ کردن، پدر بزرگ گلرخ با صداي بلندي گفت:
- دخترها، بچه هاتون رو بردارید ببرید،می خوایم حرف بزنیم، سرمون رفت.
در لحظه اي، همۀ دختر عموها و عمه ها و عروس ها، بچه هایشا ن را از سالن خارج کردند.
مادر گلرخ تند تند بشقاب هاي کثیف را برداشت و فضا کمی آرام گرفت. همه ساکت شدند.
پدر بزرگ گلرخ شروع به صحبت کرد. صحبت سر مهریه و شیربها زود به نتیجه رسید. مهریه
دویست سکه و شیربها یک قطعه زمین به نام گلرخ، تعیین شد. بعد صحبتها کشیده شد به تعیین
روز عقد و عروسی و تنظیم تاریخ مراسم، مادر گلرخ با نامزدي موافق بود و مادر من با عقد.
سرانجام گلرخ خودش به زبان آمد، با صدایی لرزان گفت:
- چون من هنوز یک ترم از درسم مانده، فعلا عقد محضري کنیم با یک مراسم نامزدي مختصر
و بعد که من درسم تمام شد و وضع خانه و کار سهیل هم مشخص شد، در یک روز عقد
وعروسی را برگزار کنیم.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 531
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 49
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17


نویسنده : علي
تاریخ : دو شنبه 14 شهريور 1390
نظرات

مادرم دو لیوان چایی ریخت و یکی را جلوي من گذاشت: جمعه قرار گذاشتیم بریم خونه
آقاي نوایی.
بی حوصله گفتم: من نمی آم.
مادرم اخم کرد : وا ؟ یعنی چی ؟ همه میان تو هم باید باشی .
پرسیدم : کی می آد؟
-طناز و شوهرش عمو فرخ و عمو محمدو دایی علی همه می آن.
جرعه اي چاي خوردم: مگه می خواي بریم لشکر کشی ؟
مادرم بی حوصله نگاهم کرد : رسمه این دیگه بله برون است باید بزرگترها باشن!
با خنده گفتم : آخه عمو محمد کجاش بزرگتره ؟دلت می خواد مینا بیاد یک قالی به پا کنه ؟
مادرم آهی کشید و گفت : خودم هم نگران این موضوع ام . می ترسم حرف بی جایی بزنه چه
می دونم ! یک چرت و پرتی بگه ....
- خوب چرا گفتی بیاد؟
مادرم غمگین گفت: بابات گفت. می گه اگه فرخ بیاد به محمد بر میخوره دعوتش نکنیم . درد
ما هم گفتن نداره همه از غریبه ها می نالن ما از فامیل.
براي اینکه از ان حال و هوا بیرون بیاید پرسیدم : خاله طناز برگشته ؟
مادرم چاي را سرکشید : دیشب آمدن!
- خوب نتیجه چی شد ؟
 

تعداد بازدید از این مطلب: 549
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 13 شهريور 1390
نظرات

 جواب دادم: خوب معلومه که می آم. امروز چه کار می کنی؟
لیلا بی حوصله گفت: هیچی، برنامه اي ندارم. اتفاقا حوصله ام سر رفته، اگه کاري نداري پاشو
بیا اینجا، با هم حرف بزنیم.
نگاهی به ساعت کردم و گفتم: خیلی خوب، بذار به مامانم بگم. اگه اجازه نداد بهت زنگ می
زنم.
لیلا قبل از اینکه تماس قطع شود، گفت: براي ناهار بیا، چارت درسی رو هم همرات بیار، مال
من گم شده.
وقتی دم در خانه لیلا رسیدم، ساعت نزدیک یازده بود. زنگ زدم و بعد از اینکه در آیفون
زمزمه کردم چه کسی هستم، در باز شد. در آسانسور، به این فکر می کردم که رازم را به لیلا
بگویم یا نه؟ سرانجام تصمیم گرفتم ببینم چه پیش می آید. وقتی وارد خانه شدم، مادر لیلا
مشغول حرف زدن با تلفن بود. صورت لیلا را بوسیدم و به مادرش سلام کردم. او هم با سر
جوابم را داد. مادر لیلا، زن قد بلند و لاغر اندامی است که صورتش همیشه یک جور است، نه
لبخند می زند و نه اخم می کند. یک نوع قیافۀ خونسرد. خانۀ لیلا اینها، یک خانۀ تقریبا بزرگ
بود. با دو اتاق خواب، قبلا آنها هم در یک خانۀ ویلایی زندگی می کردند، بعد که لیدا و
لادن، خواهرهاي لیلا ازدواج کردند و از آن خانه رفتند، مادر لیلا پاها را توي یک کفش کرد
که باید خانه را بفروشند و در آپارتمان زندگی کنند. می گفت بعد از بچه ها، خانه برایش
زیادي بزرگ است و وهم برش می دارد. البته مادرم همیشه می گفت: اینها همه حرفه، خانم
اقتداري براي جهیزیه دخترها، مجبور شد خانه را بفروشد، والا آدم خانۀ به آن بزرگی و دلبازي
را می فروشد، می رود تو قفس؟
 

تعداد بازدید از این مطلب: 536
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 13 شهريور 1390
نظرات

71/4/ شنبه 13
خدایا,نکند ازمن رنجیده باشد؟البته اگررنجیده باشد هم حق دارد.اخر پسره بیشعوراین چه طرز
حرف زدن است.طفلک براي رفع اشکال پیش من آمده بود.آنوقت گفتم دیگر پیش من
نیا...خاك برسر من کنند که هفته ها دراشتیاق شنیدن یک کلمه از دهان زیبایش می سوزم و
آن وقت...
به هر حال خودم را جلوي ماشینش انداختم.اگرهم زیرم می کرد ناراحت نمی شدم.اما ایستاد
ومن هم از خدا خواسته سوار شدم.از دماغ وچشمهایش پیدا بود گریه کرده.دلم پراز درد شد.به
خاطر من حقیر,چشمان زیبایش قرمز شده یود.خدا مرا بکشد تا دیگر ناراحتت نکنم.ضبط
ماشینش را خاموش کردم.دلم نمی خواست صدایی مزاحم شنیدن صداي تنفسش شود.جلوي
قصري ایستاد.وقتی پرسیدم اینجا کجاست؟با سادگی وبدون ذره اي خودخواهی گفت خانه
امان!واي خداي من,خانه من در مقابل این کاخ,مثل یک آلونک به نظر می رسد.من چه فکري
کردم؟ازش عذرخواهی کردم به خاطرآن حرفهاي احمقانه,دلم می خواست داد بزنم که عاشقش
شده ام وبه خاطر خودش می خواهم دیگر نبینمش.اما نتوانستم,با التماس ازش خواستم مرا به
گناه نیندازد.طفلک تعجب کرد.خوب حق داشت او که کاري نکرده بود.مگراو ازمن خواسته
بود که عاشقش شوم؟جمله اي نصفه ونیمه درمورد چشمهاي جادویی اش برزبانم آمد.بعد به
خودم نهیب زدم.این چه حرفهایی است که می زنی,دیوانه؟باعجله خداحافظی ازآن ماشین فرار
کردم.می دانستم اگر بیشتربمانم,ممکن است خطایی ازم سربزند.مثل یک بلورگرانقیمت دلم می
خواست,در آغوشم نگهش دارم.واي خدایا,این حرفها چیست؟توبه,توبه,توبه!
71/4/ یکشنبه 14
روزامتحان معادلات بود ومن بیقرار بین ردیف صندلی دانشجویان قدم می زدم.دیشب تا صبح
درفکرمهتاب بودم.خدایا,چرا اشکالهایش را برطرف نکردم؟نکند حالا به مشکل بربخورد؟چقدر
 

تعداد بازدید از این مطلب: 534
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 53
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 13 شهريور 1390
نظرات

لرزیدم.دلم می خواست طوري می شد که من آنروز سرکلاس نروم,اما نمی شد.بچه ها مرا دیده
بودند.ناراحت وارد کلاس شدم.مهتاب داشت با دوستش پج پچ می کرد,نگاهش کردم.مانتوي
طوسی با مقنعه مشکی پوشیده بود,چقدراین رنگ به او می آمد.صورتش خواستنی
ترازهمیشه,قصد جانم را داشت.محو تماشایش بودم که سربلند کردونگاهم کرد.لحظه اي
نگاهمان درهم قفل شد,حس می کردم همه بچه ها متوجه ما شده اند.صداي طپش بی امان قلبم
گوشم را پرکرده بود.سرانجام مهتاب سربه زیر انداخت.از شرم سرخ شده بود ومن
چقدرصورتش را با لکه هاي قرمز روي گونه,می پسندم.باز مشغول پچ پچ با دوستش شد.بعد
ازکلاس,همه بلند شدند تا وسایلشان را جمع کنند به جزمهتاب,بی میل کلاس را ترك کردم
وبا کمترین سرعتی که می توانستم به طرف پله ها رفتم.آنقدر اهسته راه می رفتم که به یاد
بازي بچه ها می افتادم.مرضیه درحیاط با زهرا بازي می کرد وداد می زد,سه قدم مورچه اي و
زهراآهسته,آهسته چند قدم راه می رفت.درواقع,درجا میزد.حالا من هم داشتم قدم مورچه اي
برمی داشتم.درافکار خودم بودم که صداي فریاد مهتاب قلبم را لرزاند.شنیدم که با فریاد ازکسی
می خواست مزاحمش نشود.با عجله چند پله اي را که پایین رفته بودم,برگشتم.از صحنه اي که
دیدم وحشت کردم.پناهی,باخنده وقیحی به مهتاب که ازشدت عصبانیت وناراحتی صورتش
برافروخته شده بود,نگاه می کرد.جلو رفتم واز مهتاب سوال کردم کسی مزاحمش شده...پناهی
با بی ادبی جوابم را داد.تهدیدش کردم که به حراست دانشگاه می گویم وآنها حالش را جا می
آورند,دوباره چیزي گفت ورفت.بعد برگشتم وسراغ مهتاب رفتم که روي پله ها نشسته بود
مظلومانه گریه می کرد.وقتی من رسیدم کلاسورش روي پله ها افتاد وحالاهمه جزوه هایش در
راه پله ها پخش شده بود.بادقت کاغذها را جمع کردم وروي شماره صفحه مرتبشان کردم.دیدن
مهتاب که اشک می ریخت,دلم را ریش می کرد.کلاسورش را برداشتم,بوي عطرمهتاب تمام
فضا را پرکرده بود.کلاسورش خاکی شده بود,با اشتیاق با لباس تنم,پاکش کردم وبه دستش
دادم.درمیان اشکهایش,لبخند زد.به پیراهن خاکی ام می خندید,نمی دانست که دیگر پیراهنم را
 

تعداد بازدید از این مطلب: 586
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 42
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 13 شهريور 1390
نظرات

فصل سیزدهم
71/1/ شنبه 1
ازوقتی تنها شده ام,ازعید وایام عید بیزارم.خانه کثیف شده و کسی نیست دستی به سروگوشش
بکشد.تنها دراتاق نشستم,حتی رادیو وتلویزیون راهم روشن نکردم.دلم نمی خواست سروصداي
تحویل سال را بشنوم.مرا یاد سالهایی می اندازد که پدرومادرم بودند.مادرم با وسواس همه جا را
تمیز می کرد ومی شست.پدرم با همه سختی که بود تن همه ما لباس نو می کرد.بوي بهار
باغچه کوچکمان را پرمی کرد.هنوز کسانی بودند که به دیدنمان بیایندوماهم به دیدنشان
برویم.اما حالا,خانه سوت وکوروساکت است.هیچکس نیست که عید را به من تبریک بگوید
ومن هم کسی را ندارم که به دیدنش بروم.بعدازتحویل سال,علی پیشم می آید.چند دقیقه اي در
بغلش زارمی زنم,اما می دانم که حوصله او هم از دست من سررفته,باید جلوي خودم را
بگیرم.بعدازاینکه علی رفت,درتاریکی نشستم و به این فکر فرو رفتم که الان مهتاب چه می
کند؟حتما در جریان دیدوبازدید عید سرش گرم است.در میان خانواده,با لباسهاي نو می
خرامد.بعد لحظه اي آرزو کردم که اي کاش پیش من بود وخودم به فکرهایم خندیدم.خانه
محقر وسوت وکور من کجا ومهتاب کجا؟
71/1/ پنجشنبه 13
امروز با اصرارعلی,همراهش رفتم.مادروپدروبرادر کوچکش سرکوچه منتظرم بودند.مادرش با
دیدن من,چشمهایش را پاك کرد ومن دلم گرفت.پدرش,با محبت مرا بوسید وعیدرا تبریک
گفت.سوار ماشین که شدم,بی جهت دلم تنگ شد.تمام مدت روز روي فرش بزرگی که
مادرعلی پهن کرده بودنشستم واز جا تکان نخوردم.مادرعلی,بادلسوزي گفت:حسین آقا قصد
ازدواج ندارید؟وقتی نگاهش کردم,بال چادرش را روي صورتش گرفت وگفت:تا کی می
 

تعداد بازدید از این مطلب: 683
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 52
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 13 شهريور 1390
نظرات

به میان حرفش پریدم:نه,من هم هرجایی نمی رم وهرکاري نمی کنم.درسته آزادي بهم دادن اما
هیچ وقت سوءاستفاده نکردم.درضمن تا قبل ازاینکه دانشگاه قبول بشم,پدرومادرم مثل عقاب
مواظبم بودن,براي مدرسه رفت وبرگشتن سرویس داشتم.حالا که در دانشگاه قبول شده ام,کمی
آزادترم گذاشته اند.
حسین با خنده گفت:چقدر زود به خودت می گیري,منظورمن این نیست که تو دختر بدي
هستی...اصلا ولش کن.
چند لحظه اي هردو ساکت بودیم.بعد ازمدتی بی هدف درخیابانها پرسه زدن,حسین
گفت:مهتاب,نگه دار من دیگه باید برم.
-کجا؟
-خونه,خسته هستم.
پرسیدم:خونه ات کجاست؟بذار برسونمت.
نگاهم کرد وگفت:خیلی خوب,اتفاقاً بد نیست بیاي محل زندگی منو ببینی...
شروع کرد به آدرس دادن وراهنمایی کردن,خیابانهایی که من تا به حال اسمشان راهم نشنیده
بودم.کوچه هاي باریک,خیابانهاي تنگ وازدحام مردم,سرانجام سرکوچه اي تنگ وباریک
گفت که ماشین را نگه دارم,ایستادم.حسین به انتهاي کوچه اشاره کرد وگفت:
-این کوچه بن بسته,ماشین هم به سختی توش می آد.من همین جا پیاده می شم.خانه یکی مانده
به آخر مال من است.پلاك بیست وپنج.
باخنده گفتم:دعوتم نمی کنی؟
غمگین نگاهم کردوگفت:تو به این جورجاها عادت نداري.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 565
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 40
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13


نویسنده : علي
تاریخ : یک شنبه 13 شهريور 1390
نظرات

 فصل دوازدهم
بعداز خواندن آخرین خطوط نفس بریده,دفتررابستم.نمی دانستم چه باید بکنم؟فکرش راهم نمی
کردم که حسین به من توجه داشته باشد,اما انگار اشتباه کرده بودم.یک لحظه دلم برایش تنگ
شد بعد تازه متوجه شدم که کار بدي کرده ام.من,نوشته هاي خصوصیش را خوانده بودم آن هم
بدون اجازه!بعد فکر مهمتري ذهنم را اشغال کرد.حسین مرا دوست داشت,ته دلم می دانستم که
منهم دوستش دارم.با آنکه اطلاعات کمی درموردش داشتم اما می دانستم که دوستش
دارم.وحشتزده پی بردم که عوض شده ام.از سالهاي نوجوانی همیشه شاهزاده رویاهایم,مردي
بود مثل پدرم یا برادرم سهیل,خوش پوش,جذاب,پولدارواجتماعی!
اما حسین با هیچ کدام ازاین معیارها مطابقت نداشت.اجتماعی از نظر من یعنی اهل مهمانی هاي
بزرگ وپرزرق وبرق,رقص وموسیقی...و حسین با آن اصول عقایدي اش مطمئنا با این مفهوم
ضدیت داشت.حالا باید چکار می کردم.
آن شب تا نزدیکی هاي سحر,در رختخوابم غلت می زدم.سرانجام دم دماي صبح خوابم
برد.نزدیک ظهر بود که باصداي مادرم بیدار شدم.
-مهتاب,تلفن...
گوشی را از روي میز برداشتم.خواب آلود گفتم:بله؟
صداي لیلا در تلفن پیچید:بلا,چقدر می خوابی,من وشادي داریم می ریم استخر,تو نمی خوایی
بیایی؟
بی حوصله گفتم:نه,یک کمی بی حال هستم.دیشب تا دیروقت عروسی بودیم,امروزمی خوام
استراحت کنم.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 677
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 40
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

روز پرحادثه اي را گذراندم.آخرین جلسه حل تمرین بود و من سرگرم رفع اشکال از بچه ها
بودم.ازاول کلاس منتظر بودم تا مهتاب اشکالش را بپرسد.ساعتها بدون توجه به هیجان من می
گذشتند ومهتاب حرفی نمیزد.داشتم ناامید می شدم.شاید اشکالی ندارد,که ناگهان بلند شد
وصورت مسئله اي را که درآن اشکال داشت,خواند.در دل به خود افرین گفتم که پیش بینی
چنین لحظه اي را کرده وهمه را براي رفع اشکال به پاي تخته می آوردم.پس دیگر کسی شک
نمی کرد.باخیال راحت صدایش کردم وازش خواستم شروع به حل مسئله کند.خطش هم مانند
حرکاتش ظریف وزیبا بود.نمی فهمیدم چه می گویم,فقط محو حرکاتش شده بودم.حرف می
زدم ونمی فهمیدم که چه می گویم.وقتی تشکر کرد تازه فهمیدم که مسئله را حل کرده,درحال
غبطه خوردن بودم که ناگهان پسري اسپري بدبویی را درفضاي کلاس پخش کرد وهوا پراز
دانه هاي ریزوسفید شد.همه دست زدند ویکی داد زد"به افتخار آقاي ایزدي واتمام جلسات حل
تمرین"قبل ازاینکه بتوانم ماسکم را بزنم,حالت خفگی پیدا کردم.هرچه جیبهایم را می
گشتم,اسپري مخصوصم پیدا نمی شد,ریه ام درحال انفجار بود.براي ذره اي هوا پرپر می زدم,در
آخرین لحظات چشمان نگران ولبریزازاشک مهتاب را دیدم که با ترس به من خیره مانده
اند,دیگر حتی از مرگ هم نمی ترسیدم.
70/10/ یکشنبه 29
حوصله ام از ماندن در بیمارستان سررفته.چه خوب که تو همراهمی تا چند خطی درتو بنویسم.
70/10/ سه شنبه 30
خدارا شکر که مرخص شدم.ازیک جا ماندن واسیري متنفرم.درسهایم روي هم جمع شده
وچیزي تا شروع امتحانات نمانده,مهتاب می دانی چشمانت چه به روزم آورده؟می دانم که روح
پاك ومعصومش اصلاً خبر ندارد که نگاه سمج من,به او دوخته شده است!خدایا از بخشندگی
ات بسیارشنیده ام,مرا هم ببخش.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 571
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 42
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

عصبی بلند شدم وگفتم:تواز من یک سوال پرسیدي ومن جوابم رو دادم.توباید ظرفیت شنیدن
جواب منفی روداشته باشی,زور که نیست.
بعد بدون آنکه منتظر جواب پرهام باشم به طبقه پایین رفتم تا براي خودم غذا بکشم.حوصله
نداشتم واز سروصدا سرم درد گرفته بود.بعداز شام رفتم وکنارسهیل نشستم وبا لحن تهدیدآمیزي
گفتم:سهیل بخدا ازکنار من جنب بخوري,می کشمت.سرانجام وقت رفتن رسید.سهیل اصرار
داشت که باهم دنبال ماشین عروس وداماد بریم,من اما خسته وبی حوصله بودم,براي همین
درماشین بابا سوار شدم.وقتی وارد اتاقم شدم نفسی به راحتی کشیدم.نمی دانستم چرا آنقدر کم
طاقت وبی حوصله شده بودم.لباسم را عوض کردم.موهایم را بافتم وصورتم را پاك
کردم.خوابم نمی آمد براي همین بلند شدم تا یک نوار ملایم بگذارم,بلکه اعصابم کمی راحت
شود.کشوي میزم راباز کردم تا نوار بردارم.ناگهان دستم خورد به یک چیز سخت,با تعجب شی
را بیرون آوردم.واي خداي من!دفتر آقاي ایزدي بود.بازهم یادم رفته بود بهش برگردانم.اما این
بار آن را سرجایش نگذاشتم.آهسته نشستم روي تخت وبه دفتر خیره ماندم.حس کنجکاوي
رهایم نمی کرد.باترس وکمی عذاب وجدان دفتر راباز کردم.در صفحات اولش چیزي نوشته
نشده بود.دربعضی ورقها چند خطی شعر نوشته شده وتا اوایل مهر دفتر تقریبا خالی بود.ولی
تقریبااًز دهم مهرماه دفترپراز نوشته بود.کنجکاو اولین صفحه سیاه از نوشته را باز کردم.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 808
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 43
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

به اتاق خودم رفتم.حوصله شنیدن حرفهاي تکراري سهیل و پدر را نداشتم.الان چند روزي بود
که مدام در جدال بودند.کامپیوترم را روشن کرد م بعد کشوي میزتحریرم را باز کردم تا یک
دیسکت در آورم که ناگهان چشمم به دفتر سرمه اي حسین افتاد.با وحشت کشو را
بستم.((واي !یادم رفته بود آن را پس بدهم)) چقدر بد شده بود.حالا پیش خودش چه فکرهایی
کرده,شاید هم ناراحت گم شدنش باشد.با خودم قرار گذاشتم که سر امتحان بعدي حتما دفتر را
پس بدهم.بی خیال مشغول کار با کامپیوترم شدم و لحظه اي بعد همه چیز از یادم رفت.
فصل دهم
صداي عصبی سهیل بلند شد:
-مهتاب!!!...زود باش.دیر شد.
باخنده جواب دادم:نترس,درنمی ره.
موهایم را با یک دستمال حریر بستم وآخرین نگاه را درآینه به خود انداختم.راضی وارد سالن
شدم.پدروسهیل آماده بودند,اما مادر هنوز نیامده بود.به سهیل نگاه کردم,صورت جوانش از
شادي وهیجان گل انداخته بود.کت وشلوارزیبایی خریده بود,که آماده روي میز قرار
داشت.سرانجام مادرهم حاضروآماده,بیرون آمد,راه افتادیم.توي راه هیچکس حرف نمی
زد.درسکوت به سمت خانه گلرخ می رفتیم. وقتی رسیدیم,خیال پدرومادرم کمی راحت
شد.خانه گلرخ تقریبا نزدیک خانه خودمان بود.یک خانه بزرگ وویلایی با سقف هاي
اسپانیایی وبه رنگ زرشکی,وقتی دررا باز کردند,حیاط بزرگ وزیبایی پدیدار شد.همزمان با
 

تعداد بازدید از این مطلب: 579
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 39
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

-نمی پرسی چرا سوار شدم؟
بدون انکه نگاهش کنم,گفتم:هر کس مسئوا کارهاي خودش است.چند دقیقه پیش هم از من
خواستی کاري به کارت نداشته باشم.دارم به حرفت عمل می کنم.
دوباره سکوت بر قرار شد.وارد کوچه مان شدم و آهسته به طرف خانه راندم. در دل از خدا می
خواستم آشنایی سر راهم سبز نشود.صداي حسین دوباره مرا به خود آورد:کجا می ري؟
جواب دادم:
-خونه.
حسین آهسته گفت:مهتاب دور بزن.
جلوي خانه پارك کردم و به خانه اشاره کردم : بفرمایید داخل.
سري تکان داد و گفت:اینجا خونه ي شماست؟
-آره خوشت نمی آد؟
-خواهش می کنم دور بزن.استدعا می کنم.
با اکراه دور زدم.چند خیابان آن طرف تر,حسین گفت:می شه نگه داري؟
سرعت ماشین را کم کردم و ایستادم.همانطور که به شیشه جلوي ماشین خیره شده بودم,
گفتم:بفرمایید.
حسین آهسته گفت:معذرت می خوام . اون حرفها ... نمی دونم چی بگم.فقط می خوام بدونی
که خیلی متاسفم.
بدون آنکه نگاهش کنم , گفتم:خوب,بخشیدم.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 574
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

فصل نهم
برنامه ي امتحانی جلوي چشمانم می رقصید,من اما در رویایی دیگر بودم.از آن روز,دیگر
حسین را ندیده بودم.انگار لفظ((آقاي ایزدي))مال خیلی وقت پیش بود.آن روز کذایی,همه ي
فاصله ها را برداشته بود.از آن روز به بعد اغلب دایم با خودم کلنجار می رفتم.من کجا ,ایزدي
کجا...؟
در نهاین این افکار به هیچ جا نمی رسید.ساعتها با خودم فکر می کردم چرا این قدر در مورد
حسین فکر می کنم؟چه چیزي در اوست که برایم جالب توجه است؟عقایدش ,سر و وضعش ,
مریضی اش؟ میدانستم که کسی مثل آقاي ایزدي , هیچوقت در شمار آدمهاي محبوب من
نبوده است.از این می ترسیدم که این افکار به کجا می رسد.با صداي لیلا به خود آمدم.
-مهتاب ...مهتاب کجایی؟
بی حواس نگاهش کردم:چیزي گفتی؟
 

تعداد بازدید از این مطلب: 589
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 35
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

-تو جبهه شیمیایی شدم.
آنقدر جا خوردم که محکم روي ترمز زدم!با شنیدن بوق ممتد ماشینها ,متوجه خطرناك بودن
کارم شدم.ولی بی توجه گفتم: راست می گی؟
از آن لحظه نمی دانم به چه دلیل ((شما))تبدیل به ((تو))شد و فعلها از حالت جمع در
آمد.وقتی جوابی نداد پرسیدم:ازدواج کردي؟
آقاي ایزدي سرش را برگرداند و نگاهم کرد.بعد با لبخندي محو پرسید :این دو سوال چه ربطی
بهم داره؟
-هیچی.
به سادگی گفت:نه,تنها زندگی می کنم.ازدواج هم نکرده ام.
صدایم می لرزید,گفتم: آقاي ایزدي...
با خنده گفت:من تا حالا به هیچ کس این حرفها را نگفته بودم.پس حالا که می دونی ,جزو
محارم من هستی و منو دیگه ایزدي صدا نکن.
با خجالت گفتم : پس چی صدا کنم؟
آرام گفت:حسین.
اشک چشمانم را پر کرد.ماشین ها رد می شدند و با چراغ علامت می دادند که حرکت کنم.اما
نمی تونستم,با بغض گفتم: تو هم منو مهتاب صدا کن,حسین!
سري تکان داد و گفت:نمی خواي حرکت کنی؟
 با پشت دست اشکهایم را پاك کردم,حسین معصومانه دستمال کاغذي را به طرفم گرفت و
گفت:
-چرا گریه می کنی؟
با خنده گفتم :چون به قول برادرم سهیل , زرزرو هستم!
هر دو خندیدیم و من حرکت کردم.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 512
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

اجازه می دادم.آن شب,بعد از شام سهیل وارد اتاقم شد.چند دقیقه عصبی طول اتاق را بالا و
پایین رفت,سر انجام ایستاد و گفت:مهتاب,به خدا اگه نگی کی این کار رو کرده پدرتو در می
آرم.
با ترس گفتم:چه کار کرده؟
سهیل کلافه گفت:خودتو به اون راه نزن.من هم دانشجو بودم.می دونم این کارا چیه؟کی ماشین
رو پنچر کرده بود؟
سري تکان دادم و گفتم:نمی دونم.
سهیل محکم روي میز تحریر کوبید و گفت: پس نمی خواي بگی...خیلی خوب,خودم می آم
دانشگاه ته و توي قضیه رو در می آرم.
بلند شدم و فوري گفتم:این کار رو نکن سهیل,راستش می دونم کی این کار رو کرده,ولی
صلاح نیست سروصدا راه بندازي!تو دانشگاه آبروریزي میشه.
با هزار زحمت راضی اش کردم که به دانشگاه نیاید و فعلا اقدامی نکند.بعد نوبت پدر و مادرم
بود که شروع به بازجویی من کردند.مادرم با ناراحتی می گفت:
-اگه به خودت صدمه اي بزنن چی؟آخه کی این کار رو کرده؟
پدرم عصبی تهدید می کرد و حرص می خورد.لیلا و شادي هم نگران بودند و مدام زیر گوشم
می خواندند که به دانشگاه شکایت کنم.من,اما منتظر فرصت مناسب بودم و این فرصت خیلی
زود به دستم افتاد.تقریبا اواخر ترم بود و همه نگران امتحانات بودیم.این بار شادي هم به من و
لیلا پیوسته بود و هر سه با هم درس می خواندیم.هر سه بیست واحد داشتیم که باید با موفقیت
می گذراندیم.اواخر هفته بود,بعد از اتمام کلاس مبانی,چند لحظه اي در کلاس ماندم,آن روز نه
لیلا آمده بود و نه شادي,به من هم اصرار کرده بودند که بمانم اما من قبول نکرده
 

تعداد بازدید از این مطلب: 570
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

بعد شروع به جمع کردن کاغذها از روي پله ها کرد, من هم از روي پله ها بلند شدم.در دل به
خودم ناسزا می گفتم که چرا آبغوره گرفته ام,آنهم جلوي آقاي ایزدي !چند لحظه بعد آقاي
ایزدي نفس زنان کاغذ ها را به طرفم دراز کرد و گفت:
-خودتون رو ناراحت نکنید.اگر باز هم حرفی زد حتما به حراست دانشگاه بگید مطمئن باشید
جلوشو می گیرن .
کاغذ ها را گرفتم و تشکر کردم.در راه برگش بهخانه ,لیلا و شادي سوال پیچم کرده
بودند.منهم بی حوصله جوابهاي کوتاه می دادم.بالاخره شادي با عصبانیت گفت:
-زهرمار آره و نه,اینهم شد جواب دادن؟درست و حسابی تعریف کن!
ماشین را کنار کشیدم و پارك کردم.بعد آهسته و شمرده همه چیز را تعریف کردم,وقتی
حرفهایم تمام شد.چند دقیقه اي چیزي نگفتند .بعد شادي گفت:
-چقدر بد شد...
لیلا پرسید:چرا؟
شادي سري تکان داد و گفت: به نظرم این ایزدي از اون حزب الهی هاست. حالا برات تو
دانشگاه می زنه.
لیلا دستپاچه گفت:راست می گه!نکنه برات پرونده درست کنه.
نگاهشان کردم .چقدر طرز تفکرمان راجع به یک نفر فرق می کرد.آهسته گفتم:
-آقاي ایزدي اصلا اهل این کارها نیست.فقط می خواست کمکم کنه.
شادي شانه اي بالا انداخت و گفت:خدا کنه.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 589
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 35
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : علي
تاریخ : چهار شنبه 9 شهريور 1390
نظرات

فصل هشتم
همه چیز با هم قاطی شده بود.وقتی به وقایع روز شنبه فکر می کردم ,دلم می لرزید.آن روز
,باز هم جلسه ي حل تمرین داشتیم.دو ماه از سال جدید می گذشت و کلاس ها جدي شده
بود.درسها پیش می رفت و به زمان امتحان نزدیک می شدیم.وقتی صبح ماشین را جلوي در
پارك می کردم ,شروین که دم در ایستاده بود نگاهم می کرد.دوباره دنبالم تا دم کلاس آمد و
صدایم کرد.برگشتم و منتظر نگاهش کردم.با خنده گفتم:خانم مجد,شماخیلی سایه ات سنگینهو
جدي پرسیدم:کاري داشتید؟
همانطور که با خودکارش بازي می کرد,گفت:من خیلی وقته با شما کار دارم .اگه شما یک
لحظه فرصت بدید...
از دور آقاي ایزدي را دیدم که لنگ زنان به طرف کلاس می آمد,با عجله گفتم:
-الان که نمیشه...
شروین فوري گفت:پس بعد از کلاس.
پشت سر آقاي ایزدي وارد کلاس شدیم و سر جایمان نشستیم.لیلا آهسته گفت:
-پس کجا موندي؟
روي یک تکه کاغذ نوشتم((شروین کارم داره))
 

تعداد بازدید از این مطلب: 559
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : شنبه 5 شهريور 1390
نظرات

آمد ,هنوز کسل و خواب آلود بودم.آن روز درس سختی به نام معادلات داشتیم و من اصلا
حوصله نداشتم.بدون خوردن صبحانه, از خانه خارج شدم.وقتی سوار ماشین شادي شادي شدم
,حالت خواب آلودگی ام از بین رفته بود.با اشتیاق لیلا و شادي را بوسیدم و عید را دوباره به هم
تبریک گفتیم.وقتی جلوي در دانشگاه رسیدیم,طبق معمول شلوغ بود.اما با اینکه اکثر بچه ها
آمده بودند,کلاسها تق و لق بود و استادها یک خط در میان آمده بودند.استاد ما هم نیامده بود
و بچه ها خوشحال از تعطیلی کلاس و دیدار یکدیگر,مشغول صحبت و خنده بودند.همانطور که
با لیلا و شادي حرف می زدیم و تابلو ي اعلانات را می خواندیم ,خبر برگزاري مسابقه نقاشی و
کاریکاتور توجه لیلا را جلب کرد.نقاشی لیلا خیلی خوب بود و همیشه در مسابقات مدرسه مقام
می آورد.با هیجان رو به ما کرد و گفت:چه عالی!جایزه اش سه تا سکه است,به امتحانش می
ارزه.
شادي بی حوصله گفت:برو بابا!دلت خوشه ها!
لیلا بی خیال جواب داد:خوب تو نیا,خودم می رم.الحمدالله براي ثبت نام در مسابقه نباید راه
دوري برم,همین جاست.
به لیلا که چشم به من داشت گفتم: من هم باهات میام.
شادي هم خواه ناخواه دنبالمان راه افتاد.دفتر فرهنگی ,مسئول برگزاري مسابقه بود و براي ثبت
نام باید به ساختمان روبرو می رفتیم.وقتی پشت در رسیدیم,لیلا آهسته گفت:
-مهتاب تو در بزن,من خجالت می کشم.
پچ پچ کنان گفتم:بالاخره که چی؟خودت باید فرم را پر کنی.
لیلا فورا گفت:حالا تو در بزن تا بعد.
 

تعداد بازدید از این مطلب: 567
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14


نویسنده : علي
تاریخ : شنبه 5 شهريور 1390
نظرات

فصل هفتم
به ماهی داخل تنگ خیره شدم.آهسته شنا می کرد.با خودم فکر کردم طفلک مجبور است
آهسته شنا کند ,می خواهد دیرتر به دیوار شیشه اي برسد.سربلند کردم و به مادرم خیره
شدم.خرمن موهاي شرابی اش را مرتب جمع کرده بود,یک پیراهن بنفش و زیبا پوشیده بود.به
صورتش که خیلی ظریف و دقیق آرایش کرده بود ,چشم دوختم.چقدر مادر زیبا و ظریفم را
دوست داشتم.بعد به پدرم نگاه کردم ,عینک زده بود و داشت دعاي تحویل سال را می
خواند.موهاي شقیقه اش سپید شده بود .چشمانش از پشت عینک درشت تر به نظر می
رسید,اورا هم دوست داشتم.نگاهم متوجه سهیل شد که ساکت به ساعت دستش خیره مانده
بود.بعذ از مهمانی آن شب ,کمی ساکت و غمگین شده بود.موهاي مجعد و مشکی اش کمی
بلندتر از حد معمول شده بود.چشم وابرویش درست مثل پدر بود.بعد به این فکر افتادم که
آرزویی بکنم. مادرم همیشه می گفت اگر سر سال تحویل از ته دل آرزویی بکنی حتما به
آرزویت می رسی.هنوز چند دقیقه تا تحویل سال وقت باقی بود.چه آرزویی داشتم؟احتیاج به
هیچ چیز نداشتم,هرچیزي که می خواستم فورا فراهم می شد.دانشگاه هم قبول شده بودم.پس چه
می خواستم؟بی اختیار به یاد آقاي ایزدي افتادم.لحظه اي صورت مظلومش پیش چشمم جان
گرفت.از پشت ماسک سفیدش, به ما خیره شده بود با ظرافت حل مسایل را روي تخته می
نوشت.حرکات آرام و با تاملش ,لنگیدن پاي راستش ,همه به نظرم عادي و طبیعی می آمد.به
یاد چشمانش افتادم که ملتمسانه مارا نگاه می کرد تا آرام باشیم و او مجبور نباشد صدایش را
بلند کند. به یاد آن لحظه افتادم که حالش بد شد و او را به بیمارستان بردند.لحظه اي که روي
زمین می افتاد , چشمانش گشاد شده بود و پره هاي بینی اش تند تند بهم می خورد . مثل
ماهیکه از آب بیرون افتاده باشد,دهانش باز و بسته می شد.در افکارم غرق بودم که تلویزیون
حلول سال جدید را اعلام کرد.پدرم از جایش بلند شد و با خوشحالی , اول مادم بعد من و سهیل
را بوسید.بعد هم ما همدیگر را بوسیدیم و سال نو را بهم تبریک گفتیم.تحویل سال ساعت دو
 

تعداد بازدید از این مطلب: 590
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 51
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : شنبه 5 شهريور 1390
نظرات

 سري تکان دادم و گفتم:نمی دونم.یادته چند سال پیش عارت می آمد با من حرف بزنی , یادت
می آد چقدر التماس
می کردم مرا هم بازي بدید. وقتی سهیل قبول می کرد تو با بدجنسی می گفتی نمی شه چون
تو دختري؟...انگار
پرهام واقعی مال اون موقع ها بود.من به اون پرهام عادت کرده ام.
پرهام با صدایی گرفته گفت:حالا می خواي انتقام اون موقع رو بگیري؟
دستم را روي پایم گذاشتم و گفتم : نه اصلا , فقط این حرفها خنده ام می اندازه.
پرهام جدي پرسید:فکراتو کردي؟
نگاهش کردم و گفتم: ببین من که نمی خوام تو رو اذیت کنم , می دونم تو هم دوست داري
از این وضعیت راحت
بشی . راستش رو بخواي هر چی فکر می کنم نمی تونم به تو جز به چشم یک برادر نگاه
کنم.هر وقت می خوام
در این مورد تصمیم بگیرم ,به نتیجه اي نمی رسم.
در همان لحظه, دختري با قدکوتاه و هیکل چاق که موهایش را به طرز خنده داري درستکرده
بود , جلو آمد و با صدایی جیغ مانند گفت:
-پرهام تو مثلا صاحب خونه اي ! آن وقت مثل مهمونا نشستی یک گوشه و حرف می زنی؟
پرهام با بیزاري گفت: خوب باید چکار کنم 

تعداد بازدید از این مطلب: 617
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 48
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : علي
تاریخ : شنبه 5 شهريور 1390
نظرات

سهیل دستم را گرفت وگفت:می دونم,پرهام پسر خوبیه که این حرف رو زده ولی چه کار کنم
یک جورایی خوشم نمی آد.
همانطور که آشغال ها را درون کیسه می ریختم گفتم : میل خودته , می خواي فردا بریم , می
خواي نریم.
سهیل ساکت از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه دوباره برگشت وپرسید:
-مامان و بابا می دونن؟من جوابی به پرهام ندادم.اگر جواب مثبت بود آن وقت بهشون می گم.
سرم را تکان دادم و گفتم:نه,چون من جوابی به پرهام ندادم.اگر جواب مثبت بود آن وقت
بهشون می گم.
سهیل آهسته گفت:فردا می ریم.
فرداي آن شب وقتی وارد خانه ي دایی علی شدیم.مهمانی شروع شده بود.خانه ي دایی علی هم
مثل ما , ویلایی و
بزرگ بود و با توجه به سلیقه ي زري جون , پر از قالی و قالیچه شده بود.آن شب دایی حضور
نداشت و فقط
زري جون و یک خدمتکار به مهمان ها می رسیدند.دختر و پسرهاي زیادي در گروه هاي دو
یا سه نفره در
گوشه و کنار خانه مشغول صحبت و خنده بودند.پرهام با دیدن ما به طرفمان آمد و با خوشحالی
خوش آمد گفت.
بلوز و شلوار روشنی پوشیده بود که با رنگ مو و پوستش همخوانی جالبی داشت. وقتی من و
سهیل گوشه اي
 

تعداد بازدید از این مطلب: 588
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 38
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : علي
تاریخ : شنبه 5 شهريور 1390
نظرات

فصل ششم
اولین هفته ترم دوم به پایان رسید.می دانستم که این ترم,کارم خیلی زیاد ومشکل خواهد
بود.چندین واحد ریاضی و سه واحد فیزیک انتخاب کرده بودم که می دانستم پاس کردن با
همه آنها با هم مشکل خواهد بود.بازهم استاد سرحدیان استادمان بود وکلاسهاس حل تمرین
ریاضی( 2)را هم آقاي ایزدي به عهده داشت.هفته بعد,قبل از کلاس ریاضی در حیاط با بچه ها
نشسته بودیم که شروین از در وارد شد.بعد از آن تصادف دیگر ندیده بودمش و کمی دلهره
داشتم که مبادا جلوي بچه ها حرفی بزند وبه پروپایم بپیچد.شروین به محض ورود,روي یکی از
سکوهاي محوطه نشست,درست روبروي جایی که ما نشسته بودیم وباهم حرف می زدیم.
آیدا با دیدن شروین آهسته گفت:
-آقاي ازدماغ فیل افتاده تشریف آوردن!...
فرانک ساده دلانه پرسید:کی؟
لیلا با خنده گفت:همون که فکر می کنه خداي شخصیت وقیافه است دیگه!
آهسته گفتم:بس کنید.اصلاً درباره اش حرف هم نزنید.حالم به هم میخوره.
وقتی بلند شدیم تا سر کلاس برویم,شروین هم بلند شد وبه داخل ساختمان آمد.هنوزوارد
کلاس نشده بودم,که صدایش را از پشت سرم شنیدم:
-ببخشید,خانم مجد...
قلبم محکم می کوبید.کمی هم ترسیده بودم.آهسته برگشتم و باصدایی که سعی می کردم عادي
به نظر برسد,پرسیدم:بله؟
 

تعداد بازدید از این مطلب: 654
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 57
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18


نویسنده : علي
تاریخ : شنبه 5 شهريور 1390
نظرات

بغض گلویم را فشرد.آنقدر ناراحت شدم که نفهمیدم چطور خداحافظی کردم,وقتی گوشی را
گذاشتم,اشکم بی اختیارجاري شد.بدون اینکه شام بخورم خوابیدم.صبح قرار بود براي انتخاب
واحد به دانشگاه بروم.وقتی بیدار شدم,ساعت نزدیک هشت بود.با عجله لباس پوشیدم و وارد
آشپزخانه شدم.مادرم در حال خوردن صبحانه وخواندن کتاب بود.سلام کردم
وگفتم:مامان,ماشین رو امروز می خوایی؟
پرسید:تو می خوایی بري دانشگاه؟
زود جواب دادم:آره مامان,انتخاب واحد دارم.
خمیازه اي کشید وگفت:سوئیچ روي میز است.آهسته برو.
وقتی رسیدم قیامت بود.آنقدر شلوغ بود که لیلا را پیدا نکردم.در صف طولانی ونامنظم ایستادم
تا برگه اتنخاب واحد را بگیرم.همه همدیگر را هل می دادند ودخترهاي بزرگ مثل بچه ها به
هم می پریدند وداد وقال می کردند.براي اینکه لیست دروس ارائه شده را ببینم به طرف دیوار
رفتم.لیست نمرات را هم به دیوار زده بودن.کنجکاوانه به سوي لیست نمرات ریاضی( 1)رفتم تا
اسمم را پیدا کنم.چیزي که می دیدم قابل باور نبود جلوي اسم من نمره هفده نوشته شده
بود.اسم لیلا را هم پیدا کردم نمره اش شانزده ونیم شده بود.از حرص,دلم می خواست تکه تکه
اش کنم.چقدر بی خود گریه کرده بودم,چقدرحرص خورده بودم.چقدر ناراحت بودم که چطور
به پدرومادرم بگویم یک درس را افتاده ام.با عصبانیت به اطراف نگاه کردم لیلا را دیدم که از
دور مواظب من است ومی خندد.جلو رفتم وگفتم:
-احمق دروغگو.نزدیک بود تو برگه انتخاب واحد دوباره ریاضیِ یک را بنویسم.
همانطور که می خندید گفت:آخه تو که کتاب رو جویده بودي!فکر نکردي من دروغ می گم!
 

تعداد بازدید از این مطلب: 575
موضوعات مرتبط: رمان , تکین حمزه لو , ,
|
امتیاز مطلب : 52
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

به وبلاگ من خوش آمدید


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود